«قدم در چه راهی؟!...»

:: «قدم در چه راهی؟!...»

سه روز...

قدم در راهی که نه هدف مشخصی از آن دارم و نه میدانم قرار است چه کنم؟!

پر باز می کنم بپرم،می خورم زمین
بال و پر شکسته به جایی نمی رسد

#ندانم_کاری !

ولی بخدا امیدوارم...یعنی پشت تموم اون کثافت کاری ها و بد بودن ها،یه امیدهایی دارم!

...

راستی!

یه سری کامنت جواب ندادم؛از کامنتور ها شرمنده؛انشالله یه شنبه...

منبع : «باور»«قدم در چه راهی؟!...»
برچسب ها :

«شنبه به در...!»

:: «شنبه به در...!»

بیست و سه روز تعطیلات؛امروز به پایان رسید و دفتر تمام آن بیخیالی ها هم بسته شد... :(

اگر با این حس و حالِ الآن؛طبق معمول ذهنم را آزاد میکردم تا هر "چرند و پرند"ی را که تشعشع میکند بنگارم؛احتمالا با یک پست فاز سنگینِ غم زده مواجه می شدید که در  اولین برخورد؛خیال برتان می داشت که :"ای بابا؛باز این یارو عاشق شده!"

ولی خب؛الحمد لله که هنوز،"افسار خیال" را به دست دارم و نمیگذارم "تقّی که به توقّی خورد" تریپ خفن و افسرده مانند بر دارد!

والا مدرسه هم که چیز بدی نیست؛نه "لولو خورخوره" دارد و نه "دیو یه سر و دو گوش"!

در هر صورت؛به قول حضرت حافظ :"چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما"...

چه بخواهیم و چه نخواهیم؛تمام آن خوشی ها فعلا تمام شده به حساب می آیند...! 

هه! :)

جوری میگویم "خوشی" که کسی نداند،فکر میکند تمام تعطیلات را در سواحل نیلگون قناری درازکِش گذرانده و آب پرتقال با نِی نوش می کرده ام...!

اینچجور مواقع؛سهراب است که میگوید:

"چه کسی میداند؟؟؟
که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهــــایی؟
چه کسی می داند
که تو در حسرت یک روزنه در فردایــی؟" 

+در تمام سیزده روزی که از نوروز گذشت؛هر روز تصمیم می گرفتم که کوتاه نوشته ی مفصلی در وصف اصفهان بنویسم!

راستش؛امسال از معدود سال هایی بود که به جای پیمودن کیلومترها و سر در آوردن از جنگل های سبز و ملال آور(:دی) شمال؛اصفهان ماندیم و آن را گشتیم!

حقیقتش را بخواهید؛آنقدر اصفهان برایم جذاب بود که با وجود گم کردن "افسار خیال" و گریختن وی به جنگل های سبز لاویج و دالاخان؛باز هم از گذراندن اوقات در شهر خود؛پشیمان نیستم!

آخَر؛مگر بهتر از خوردن بستنی برجی های تریا عسل،حین قدم زدن بر روی سی و سه پل هم هست؟!

یا حلقه زدن دور آخرین نسل از پیرمردهای قدیمی پل خواجو که برایت "دلم میخواد به اصفهان برگردم..." میخوانند...

+اگر گذرتان به اصفهان خورد؛شب های پل خواجو را به هیچ وجه از دست ندهید...خصوصا پنج شنبه ها و جمعه ها...!

+عنوان:نحس تر از سیزده؛خود شنبه ست...که هر هفته هم تکرار میشه!

منبع : «باور»«شنبه به در...!»
برچسب ها : اصفهان ,تمام ,افسار خیال

«در آستانه ی یک سالگی!»

:: «در آستانه ی یک سالگی!»

راستش؛تا یک ساله شدن این وبلاگ حدود یک ماهی مانده؛ولی این و آن نداریم که!

پنجم فروردین 94 بود که همین وبلاگ را در میهن بلاگ تاسیس کردم! و یک ماه بعد؛کوچ کردم و به بیان آمدم! (ابزار مهاجرت بیان!)

راستش را بخواهید؛طعم وبلاگ نویسی را از همان زمان ها بود که چشیدم!

تا پیش از اردیبهشت،وبلاگ که می نوشتم؛دلنوشته های دیگران را کپی می کردم و آنچه را که با افکار و حالاتم بیشتر جورد در می آمد؛پست می کردم...چه کار سخیفی!

ولی از همان زمان؛آرام آرام رویه تغییر کرد و من هم به جامعه ی دوست داشتنی وبلاگ نویسان پیوستم!

از دید من؛وبلاگ نویسی مقدس ترین کاری ست که هنوز هم در فضای مجازی رواج دارد...یک وبلاگ شاید زرق و برق یک پیج پرطرفدار شبکه های اجتماعی را نداشته باشد؛ولی همین صفحه ی ساده،تنها جایی ست که ساخته شده برای از دل نوشتن...و همان طور که از قدیم هم گفته اند؛از دل برآید لاجرم دل نشیند...

و من همچنان پس از یک سال؛هم رمز وبلاگم را به یاد دارم(وبلاگ های قبلی؛به علت فراموشی رمز عبور پس از مدتی،از بین رفتند!) و هم هر روز بارها به آن سر می زنم...! و البته «دوستانی [دارم] بهتر از آب روان»...

+امیدوارم تا یک سالگی واقعی وبلاگ؛زنده باشم! :)

منبع : «باور»«در آستانه ی یک سالگی!»
برچسب ها : وبلاگ

«سالتون میمون!»

:: «سالتون میمون!»


خداوکیلی؛آن زمانی که این مغول های از خدا بی خبر،سال ها را نامگذاری می کردند؛ "فکر هم کردند!؟"

آخر میمون دریگر چه صیغه ای است...؟!

اگر قرار باشد طالع امسال من بر اساس نام سال رقم بخورد؛دو احتمال وجود دارد که با توجه به سابقه ی دهشتناک اینجانب در امر شانس؛دومی محتمل تر است!

اول: اینکه سال میمونی داشته باشم و به میمنت و مبارکی به پایان برسد...(انشالله! :|)

دوم: چهره ی سال 95 هم مانند نام آن،کریه المنظر بوده و دمار از روزگار به در آورد!

به هر حال آنچه مشخص است 95؛حس خوبی ندارد(برای من...!)و البته طبق آنچه پیش تر در پست های قبل گفته شده؛«ویژگی سنمه! :|»

به یاد دارم که در گذشته؛پیش از عید سر از پا نمی شناختم و حتی سال پیش یک «برادکست لیست» بزرگ هم آماده ساخته بودم تا بلافاصله با شنیدن صدای توپ تحویل سال؛«سند تو آل» کنم! که البته با یک اشتباه کوچک سهوی کل پروژه که ساعت ها زمان برده بود،به باد فنا رفت!

امسال اما؛به دنبال یک «عکس نوشته»ی فازسنگین و ...ناله (:|) مانند هستم تا هنگام تحویل سال بر پروفایل ها قرار دهم و در پیج و گروپ ها شِر کنم! xD

و انصافا چنین میزانی از تغییر در 8760 ساعت اعجاب آور است!

ولی در کل،عید چیز خوبی ست...! («در 50% پست های این وبلاگ،مشابه این جمله یافت می شود!»)

چرا؟! از این رو که:

اولا؛ ساکنین شهر های «دور افتاده از دریا» مثل همین اصفهان ما،معمولا دو نوبت در سال شانس مواجهه با سواحل نیلگون بالا و پایین این مرز و بوم را دارند که اولین آن همین عید است...! (البته اینکه اصولا دریا چیز خوبی هست یا خیر هم خود نیاز به مُباحثات فراوان دارد!)

دوم؛ احتمالا آزادی بیشتری در قبال استفاده از وسایل ارتباط جمعی :| :/ به دست خواهیم آورد؛به هر حال عید است و خانواده هم به این موضوع واقف!

سوم؛ به جای یک فیلم؛میتوان روزی دو فیلم تماشا کرد(البته حداقل؛چرا که امروز علاوه بر تد 1 و تد 2؛احتمالا توئلو انگری من را هم خواهم دید!)

چهارم...! هیچ!

به جان جد خدا بیامرزم تمام آن سه مورد بالا هم طبیعتا چرت و کاملا مزخرف بودند...واقعا اگر برتری این 13-14 روزتعطیلی بر دیگر ایام سال قرار است این ها باشد؛ترجیح می دهم مدارس را فردا بازگشایی کنند و دوباره بر سر کلاس درس بنشینم(البته ادعا کردن هم حدی دارد! :|)

در هر صورت؛نوروز قرار است چیز خاصی باشد و اگر چنین قراری نداشتیم؛همه چیز ظاهرا دچار تغییر نمی شد...و البته مشکل هم دقیقا همین جاست! :| ظاهر...!

راستی!...تا از خاطرم نرفته بگویم که یکی از ویژگی های خوب عید؛بروز شدن این وبلاگ من هم بوده است؛که این را به فال نیک میگیرم...!

حال که این سکانس پایانی 94 عزیز است(شاید بهتر باشد دم رفتن کمی از دلش در بیاوریم تمام آن فحش هایی که در طول 365 روز بارش کردیم را! «چه گفتم!»)؛شاید بهتر باشد از نقشی که در طول این سال بازی کردیم؛جدا شویم و آرزو کنیم که 95 پر باشد از لحظه های بهتر و قسمت های جذابتر که اگر سال های بعد نشستیم و آن را مرور کردیم؛به پاس تک تک سکانس های آن،لبخند بر لبانمان بنشیند و بگوییم:«یادش به خیر...!»...

 

-----------------

+ یک نکته ی بسیار مهم اینکه:سعی کنید در طول سال با اتاقتان به گونه ای رفتار نکنید که دو روز مانده به عید،همه ی امواتتان جلوی چشمتان بیایند! «همه جا» درد گرفتم والا! فقط و فقط دو کیسه از این آبی های بزرگ مخصوص بازیافت،پر از کاغذ کردم و درک نمی کنم که در طول این مدت،چرا این همه زباله را به جای دور،درون جعبه هایم انداختم! به این ترتیب «هدف بزرگ اول» سال 95 :رسیدن به حداقل هایی در نظم!

+ چقدر این سبک از نوشتن دلخراش و خسته کننده بنظر می رسد...من که به شخصه در پایان این متن احساس خستگی میکنم!

+ سعی نمودم کمی «طنز جدی» در خلال متن به کار ببرم که به نوعی اولین بار می شد که اینگونه می نوشتم؛امیدوارم افتضاح نشده باشد و حداقل ارزش خواندن داشته باشد!

+ 5 روز دیگه؛یک سال از فشردن کلید «ساخت وبلاگ» می گذرد...360 روز است که اینجا می نویسم #پس_زنده_ام ...!

+ سال نوتون (نو+ضمیر چسبان دوم شخص جمع) میمون!

منبع : «باور»«سالتون میمون!»
برچسب ها : البته ,همین ,خوبی ,اینکه ,میمون ,بهتر باشد

«بخت پریشان ما...»

:: «بخت پریشان ما...»

اولا؛از نویسندگان عزیز خواهشمندم به گونه ای فیلم هایشان را نامگذاری نکنند که پدر مترجم به در آید...

بخت پریشان ما؛اشکال در ستاره های بخت ما یا همان The Fault in Our Stars فیلم فوق العاده ای بود که الحق و الانصاف؛استحقاق موفقیت های بیشتری را داشت!

پس از تایتانیک؛نمیخواستم دوباره به همین زودی فیلمی ببینم که روح و روانم را تسخیر کند و آزارم بدهد؛ولی عمل WatchList ِ عزیز،موجب شد این فیلم را درست بعد از تایتانیک ببینم...

فیلم،از ابتدا بنظر جو محزونی دارد...حتی سکانس های شاد فیلم هم به نوعی کوله باری از غم را به دوش می کشند...

راستش را بخواهید،جدیدا اینقدر با این سینمایی ها می پلکم که خدا میداند و از همین رو،پس از هر فیلمی،نقد آن را می نویسم...اما اصلا و ابدا دلم نیامد چنین فیلمی را نقد کنم...مگر می شود یک فیلم این قدر درگیرت کند و بعد بیایی با یک سری "مو از ماست کشیدن" ها،آن را زیر سوال ببری؟!

دوستی دارم که شش بار این فیلم را به تماشا نشسته است و اصلا و ابدا هم خسته نشده!حتی گفته قبل از عید باید 7مین بار هم آن را ببیند!

یک عاشقانه ی واقعی که جز روایت ساده ای از یک عشق پاک نیست...عشقی که هم سرآغاز و هم پایانش،سرطان است...! :(

پیشنهاد میکنم حتما این فیلم فوق العاده را ببینید!

لینک دانلود

----

پی نوشت "خبری"

بالا داخل  منوی سایت یه چیزی اضافه کردم به اسم بیلبورد که آهنگ هایی که دوستشون دارم را اونجا Add میکنم؛اگه دوست داشتید میتونید گوش کنید...!

ضمن اینکه ممنون میشم اگه شما هم یکسری از آهنگ هایی که دوست داشتید را کامنت کنید!

احتمالا فردا یا همین امشب،یه جایی هم بهترین فیلم ها را اضافه میکنم...اون یه کم بیشتر طول میکشه چون وسواس بیشتری نیاز داره!

منبع : «باور»«بخت پریشان ما...»
برچسب ها : فیلم ,همین ,دوست داشتید ,آهنگ هایی

«جدی جدی جک مرد؟!»

:: «جدی جدی جک مرد؟!»

-سلام؛چطوری؟چه خبر؟

--سلام...هی؛میگذره...

-هر بار ازت می پرسم که همینو میگی...علی تو چه مرگته؟

--چرت نگو باو؛یک ماهه اینجوری شدم ها...

-خب حالا چت هست؟!

--چِم؟!

-مسخره بازی در نیار...تو چرا اینجوری شدی؟اصلا معلوم هست چه مرگته؟!

--پسر،چرا جک مرد آخه؟

-تایتانیک؟

--پ ن پ...!

-من چه میدونم؟!شاید میخواست داستان جذاب بشه...

--دوباره تو چرت گفتی؟!داستان واقعیه ها...!

-اصلا به ما چه؟بحثو عوض نکن...بدم میاد از این عادت مسخره ات که از جواب دادن طفره میری!

--منم بدم میاد...

-از چی؟

--همین عادتم دیگه...

-برو گمشو اصلا...منو بگو که میخوام کمکت کنم!

--تند نرو باو...من اگه میدونستم چه مرگمه که خودم یه فکری به حال خودم میکردم...

-خوب میشی...ویژگی سنته!

--میگم حالم خوب نیس؛ویژگی سنمه...فوش میدم،ویژگی سنمه...عاشق شدم؛ویژگی سنمه...فلان؛ویژگی سنمه...اصلا معلوم هست این سن کوفتی چیه؟دیگه داره حالم از نوجوونی به هم میخوره...

-این هم ویژگی سنته...

-- بیب بیب بیب! (خیلی بد بود فحشش(خودم!))

-...

--دیگه خسته شدم...دوست دارم بنویسم؛نمیتونم...دوست دارم بخونم؛نمیتونم...دوست دارم زندگی کنم...بخدا دیگه خسته شدم...

-خوب میشی...

--دهنت سرویس...همین؟!

-چی بگم والا؟!

--...

-وایسا ببینم...گفتی عاشق شدی؟!

--همینجوری گفتم...داشتم مثال میزدم...

-حالا تو داری چرت میگی؟!عاشق شدی؟!

--آره...عاشق عمه ت شدم...خوبه؟!

-عمه ندارم!

--به درک!

-...

--ولی پسر جدی جدی تایتانیک بهترین فیلم عمرم بود...یعنی بهترین فیلمی که دیدم!

- اولا اینکه تازه تایتانیک را دیدی؟!دوما؛تو دقیقا واسه هر فیلمی که می بینی همینو میگی...تو غذا میخوری؛میشه بهترین غذای تاریخ...کتاب می خونی؛میشه بهترین کتاب تاریخ...فیلم می بینی؛میشه بهترین فیلم تاریخ....آهنگ گوش میدی؛میشه بهترین آهنگ تاریخ...

کلا هر دو روز یک بار بهترین های تاریخ تغییر میکنند...

-- تایتانیک را وقتی بچه بودم دیده بودم...بعدش هم؛دیگه نظرم روی تایتانیک هیچ وقت عوض نمیشه...قطعا بهترین فیلم تاریخه!

- حالا چرا شد بهترین فیلم تاریخ؟!

-- وقتی یه فیلم بتونه 2 ساعت و نیم اشکتو در بیاره؛قطعا بهتر از اون دیگه نیست!

- کل فیلم سه ساعته و یک ساعت و نیمش عاشقانه ست...چجوری دو ساعت و نیم گریه کردی؟!

-- اسکول؛یک ساعتش مال بعد دیدن فیلم بود!!!

- خدا شفات بده...

-- جوابم کرده!

- وایسا ببینم؛مگه تو عکاس مراسم نیستی؟! برو عکستو بگیر...

-- عکاسی از مراسم «مادر همه خوبی ها» :)))) ؟!!!

- بسه دیگه...یه کم کار کن...

-- باشه .. ;) Bb

- غرب زده...!

-- خدانگهدار...خوب شد؟

- یا علی...

 ----------------------------------------------------------------

پ.ن.

مکالمه بالا تقریبا ساخته ی ذهن بود...چرا تقریبا؟!

چون به جرات میتونم تک تک جملات دیالوگ بالا را در طول یک روز تجربه میکنم...ولی همشو با یه نفر نه...سر هم بندی کردم!

اصلا چرا اینجوری نوشتم؟!

راستش میخواستم یه کم از خودم بنویسم...یه کم از زندگیم روایت کنم...گفتم خوبه در قالب یه مکالمه بنویسم!

پ.ن.

تایتانیک محشر بود...دیشب بعد دیدن فیلم اصلا حال خوبی نداشتم...اینترنت هم واسه من قِر (!) میومد...متوسل شدم به SMS...به شکل فاجه باری نیاز به این داشتم که با نفر در موردش صحبت کنم...حس میکردم دارم دیوونه میشم!...

پ.ن.

مراسم یاد شده؛مراسم فاطمیه مجمع فرهنگی شهید اژه ای (!) (سمپاد اصفهان) هستش...امسال مراسم خیلی بهتر از هر ساله...فکر کنم به خاطر اینه که من عضو ارشد تبلیغاتشم! xD

پ.ن.

راستی!من قبل از دیدن تایتانیک واسه اولین بار هم میدونستم جک مرده ها...ولی خب؛هضمش واسم سخته!

-نمیدونم چرا دی کاپریو و کیت وینسلت اینقدر به هم میان؟!

منبع : «باور»«جدی جدی جک مرد؟!»
برچسب ها : فیلم ,تایتانیک ,اصلا ,تاریخ ,مراسم ,سنمه ,بهترین فیلم ,دوست دارم ,دیدن فیلم ,ویژگی سنته ,عاشق شدی؟

«تولدت مبارک،من!»

:: «تولدت مبارک،من!»

خبر ندارم که انسان ها از چه زمانی شروع کردند به اینکه تاریخ تولدشان را حفظ کنند و آن روز را گرامی بدارند ولی به هر حال،کار بزرگی کردند...!

تولد گرفتن و تبریک تولد گفتن و اینطور چیز ها،برای شخص متولد(:)) بنظر روحیه بخش می آید...!شادی آفرین و دلگرم کننده...شاید!

تازه...این فقط یکی از مزایای گرامی داشتن روز تولد می باشد!

اینکه شما متولد چه ماهی هستی،فضایی کاملا رقابتی به وجود می آورد...مثلا:

اگر اسفندی باشی همه جا می توانی پُزِ احساسات قدرتمند و به اصطلاح ...(اشتباه گرامری داشت؛حذف شد!) فوق العاده ات را بدهی یا اگر شهریوری باشی به فلان شکل و اگر مردادی باشی جور دیگر!...(کلا پز دادن چیز خوبی نیست!)

بنده به شخصه کاملا با شخصیت شناسی های بر اساس ماه تولد موافقم!وجود توصیفاتی از متولدین هر ماه باعث می شود که طرف بتواند هر گونه انتقادی که به شخصیتش وارد شد را به گردن ماه ولادتش بیندازد!...مثلا؛در تمام طالع های متولدین اسفند،بلا استثنا به احساساتی بودنشان اشاره گشته (و این پاسخی کوبنده برای بسیاری از منتقدین شخصیت من است!)

کلا طالع بینی چیز خوبی ست!

فایده دیگر گرامی داشتن روز تولد،بیشتر برای اطرافیان فرد مذکور است!...

"از کسی کشیدن" اصطلاحی ست که این روز ها به خصوص میان پسران به شدت فراگیر شده و روز تولد بهترین زمان برای کشیدن از فرد متولد است!

اتفاقا تجربه ثابت نموده که بیشتر افراد در چنین روزی،به شدت رام و مطیع بوده و بعضا با پای خود،به دام Wanglers (اگر داشته باشیم معنایش می شود:کلاشان!) می افتند...

در کل،روز تولد،روز خوبی ست....

روز تولد،زمان مناسبی ست برای دور دور کردن و آزاد بودن از بند گیر دادن ها و غر و لُندها!

روز خوبی ست برای "هر طور که می خواهی" زندگی کردن!

زمان بسیار مناسبی ست برای تقاضای هر آنچه دل تنگت می خواهد از والدین!

و روز خوبی ست برای همراه اول!(حتی!)

و البته احتمالا برای سلفی گرفتن و شِیر کردن و بعضا گذاشتن ایموجی هایی نظیر ;P و =P و مشتقات آن بعنوان کپشن!  (نگویید که نمیدانید =P همان شکلکی ست که زبان در می آورد؟!)

و البته...روز تولد،زمان مناسبی ست برای آپدیت کردن وبلاگ های خاک خورده و قدیمی...

...

...

برای من،روز تولد از آن دست روزهایی ست که نمیخواهم تمام شوند...

.

.

.

متن بالا کاملا خودجوش و ناگهانی به ذهنم رسید و من هم گفتم:

«هر چه بادا باد!...می نویسم ببینم چه می شود!...»

در عوض،ادامه مطلب را شخصی تر نوشته ام!(خیلی!)

همانگونه که پیش از این می خواستم این پست را بنویسم!(و البته ایده ی خوبی نبود!)

ادامه مطلب
منبع : «باور»«تولدت مبارک،من!»
برچسب ها : خوبی ,تولد ,مناسبی ,البته ,کاملا ,متولد ,تولد،زمان مناسبی ,گرامی داشتن

«یزدگرد ؛مقدمه»

:: «یزدگرد ؛مقدمه»

سفر،کلا چیز خوبی ست...

حال اگر این سفر با دوستان باشد،علاوه بر اینکه «چیز خوبی» می ماند،بسیار هم لذت بخش می شود!

و این همان چیزی ست که اخیرا اتفاق افتاده است!

#منِ_از_سفر_برگشته هم برای اینکه خرق عادت نشود،از سفرم خواهم نوشت!خواه دلنشین،خواه دل نانشین!

...

یزد؛پر بود از تجربه های تازه!

مثلا اینکه احتمالا اولین اردوی #تختْ_خوابِ مجمع بوده باشد :)- (یا حداقل برای من اولین تجربه در مجمع بود!)

بعد اینکه مجمعی ها در یزد،ورزش زورخانه ای را از نو معنا کردند...!مثلا #سنگ_گرفتن_با_بالش! یا #میل_گرفتن_با_بطری! ...

بعدتر از اینها را هم طی ادامه ی خاطرات #یزدگرد خواهم گفت!

ولی خب...

همین تجربه ی ورزش زورخانه ای کلی از جنبه های مجمعی ها را مشخص میکند!

ما مجمعی ها،یک مشت #خلاقِ_خرخوانِ_سمپادیِ_دیوانه_ایم! (دور از جان بزرگترها!)

چرا؟!

خلاقیتمان را که به شکل واضحی می توان در ورزشمان،شوخی هایمان،پانتومیم بازی کردنمان،#شام_با_امکانات_کم تدارک دیدن هایمان و کلی کارهای خلاقانه ی دیگر که بخشی از وجود خلاق هر مجمعی را تشکیل می دهد،دید! (#خیال_خلاق!)

خرخوان بودنمان را هم که می آویزم به گردنِ رتبه های تک رقمی کنکور امسال و سال های گذشته و مدال های المپیادی های عزیزمان! [لبخند حسادت آمیز!]

سمپادی هم که هستیم و کاری با این بخش نداریم...

ولی اصالتا ما مجمعی ها بیش از اینکه هر چیز دیگری باشیم،دیوانه ایم! :|

«

کجای دنیا سه چهار پتوی گلبافت(شاید هم نرمینه یا هر چیز دیگری)را بر سر یک بدبخت فلک زده که به وی انگ #تنهاخوری (نوچ نوچ نوچ!) چسبانده اند می ریزند و بعد چند نفری خراب می شوند بر سر آن بدبخت و بی آنکه به داد و فریاد های او (که احتمالا از قعر پتوها و زیر بدن سایرین جز صدایی جیک جیک مانند خارج نمی شود) توجه کنند،بر تمام نواحی بدن وی -از سر گرفته تا نوک انگشت پا- می کوبند؟!

احتمالا در این میان شخص خاصی هم پیدا می شود که تب دیوانگی اش رو به جنون گاوی (اگر داشته باشیم!) گذاشته و با لگد های پیاپی بر شکم و کمر فرد مورد نظر می کوبد...!

البته بماند که همین شخص خاص تنها کسی ست که نهایتا به این دیوانه بازی خاتمه می دهد!چرا که باعث دلسوزی دیگران برای مضروب می شود!

»

و این داستان ادامه دارد...!

...

پ.ن.

مدت زیادی از آخرین باری که نوشتم می گذرد!هر گونه کم و کاستی در نوشته به بی تجربگی بنده و عدم توجه مسئولین مربوط بر میگردد و اینجانب ابدا هیچ تقصیری نداشته و کاملا #فدای_سرم!

پ.ن بعدی.

یزدِ خوبی بود...و مگر می شود که با مجمع و مجمعی ها باشی و خوب نباشد؟!

ولی من نتوانستم آنطور که از شیراز(که کلی هم درباره اش نوشتم)و مشهد(که احتمالا یک پست کوتاه نوشتم!)لذت بردم،از این هم ببرم!

پ.ن بعدتر که کلی هم دوستش دارم! :)

آخرین باری که یک موسیقی خاص تونسته بود اشکم را در بیاره،به خیلی وقت پیش بر میگشت...!

ولی خب،باد تند و باران ملیح و یک موزیک استثنایی...!(و شاید +یک خاطره خاص!) همه ی آن چیزی ست که نهایتا تسلیمم کرد! 

«موزیک 1979 استثنایی را از اینجا دانلود کنید!»

پ.ن آخرین.

دلم میخواهد به بهانه ی سفر هم که شده،در این روزها همچنان بنویسم!

...

می نویسم....!

منبع : «باور»«یزدگرد ؛مقدمه»
برچسب ها : مجمعی ,اینکه ,احتمالا ,نوشتم ,آخرین ,مجمع ,آخرین باری

«تب فیلم!»

:: «تب فیلم!»

احتمالا این وبلاگ به زودی تبدیل به یک سایت تخصصی نقد فیلم بشود!(شاید :دی!)

ولی از حق که نگذریم؛من اگر زیاد درباره ی فیلم ها می نویسم چند دلیل دارد!

اول اینکه؛این وبلاگ،با تمام تضادهایی که با «من» واقعی دارد،برگی از شخصیتم هست و این روزهای نوجوانی هم که همه اش در فیلم دیدن میگذرد و راستش را بگویم،این فیلم ها به شدت روی شخصیتم تاثیر گذاشته اند...پس اگر هم درباره فیلم می نویسم،به این دلیل است که دچار تب شدید عشق به فیلم شده ام!

پس از اینکه روزهای سخت درگیری با فیلم Endless Love گذشتند،همان روزهایی که پست رمزدار گذاشتم و به حال وحشتناک خودم زار زدم که چرا اینگونه غرق این فیلم شده ام؛حال روزهای درد آور جدیدی آغاز شده اند...!

Eternal Sunshine of The Spotless Mind با این نام طولانی اش،یکی از بهترین و شاید هم بهترین فیلمی ست که تا به حال دیده ام!

|خطر لو رفتن داستان|

قدرت عشق چیزی بسیار فراتر از آن است که به نظر می رسد...داستان عشق «کلمنتاین» و «جوئل»،این موضوع را به خوبی نشان می دهد که عشق،فراموش شدنی نیست...حتی اگر حافظه ات را هم از دست بدهی!

آن چیزی که مرا به شدت جذب خودش کرد؛دیوانه بازی های «جیم کری» و «کیت وینسلت» بود...و البته مرموز بودن فیلم...

15 دقیقه ی اول فیلم در واقع باید در پایان فیلم قرار داده شود!موضوعی که تا لحظات پایانی فیلم متوجه آن نشدم و حتی زمانی هم که متوجه شدم،با شک میتوانستم آن را بپذیرم...همچنین؛روند کلی داستان که بیشتر مرور خاطرات جوئل هستش،از آخر به اول اتفاق می افتد!یعنی از زمانی که با نامزدش به هم میزنند شروع می شود و به صورت پاد ساعتگرد،داستان را تا زمان آشنایی روایت میکند...

شاید بخواهید خودتان فیلم را ببینید!بیشتر از این داستان را لو ندهم بهتر است!


پ.ن.

شاید به زودی دوباره وبلاگنویس شدم؛نه چرت و پرت نویسی از نوع راوی داستان فیلم هایی که می بینم!

موزیک این روزها!

منبع : «باور»«تب فیلم!»
برچسب ها : فیلم ,داستان ,شاید ,روزهای

«تلقین...»

:: «تلقین...»

دیشب Inception را در حالی دیدم که 5 سال از ساختنش می گذرد و در این مدت از افراد زیادی درباره اش شنیده بودم!

اگر این فیلم را دیده اید که خدا را شکر!و گرنه؛در صورت خواندن این متن و شاید هر متن مختصر دیگری درباره فیلم،هیچ چیز دستگیرتان نمیشود جز روند کلی داستان و یک سری اتفاقات جزئی!

به هر حال اگر فیلم را ندیده اید؛شاید دوست نداشته باشید که متن پایین را بخوانید و اگر هم بخوانید خیلی چیزی متوجه نشوید!ضمن اینکه درباره داستان فیلم در این نوشته هیچ چیز گفته نشده!

در حقیقت؛کل لذت فیلم بازمیگردد به اینکه در آن غرق شوید...همان اتفاقی که برای من اتفاق افتاد و الان؛چیزی حدود 23 ساعت است که در آن غوطه ور هستم و همچنان راهی برای نجاتم نیافته ام!به بیان دیگر اگر خواستید فیلم را ببینید با دقت ببینید و سعی کنید لحظه لحظه اش سردرگم تان کند!

اگر به نکات ریزی که نولان(کارگردان مشهور فیلم) در فیلم گنجانده توجه کنید،در پایان اذعان خواهید داشت که هوش نولان در این زمینه مثال زدنی و خارق العاده است...

به علاوه ی آن نکات ریز و بعضا مهم؛نولان نکات جذاب و خلاقانه ای هم در فیلم قرار داده!مثلا؛اول نام شخصیت های اصلی فیلم در کنار هم تشکیل کلمه ی DREAMS را می دهد!

در یک سخنرانی مشهور از نولان(در همین حدود یک سال پیش)؛از وی درباره فیلم «تلقین» پرسیده می شود(با وجود گذر مدت زمان زیادی از اکران آن) و او مدتی به آن سوالات پاسخ می دهد...

نولان در بخشی از سخنرانی اش اعتراف می کند «که فیلم به گونه ای ساخته شده که بیننده ها،درک متفاوتی از هر اتفاق آن داشته باشند!»

برای مثال می توان به توتم(وسیله ای خاص برای هر شخص که به وسیله آن می تواند خواب را از رویا تشخیص دهد((مرموز بودن فیلم را کاملا می بینید؛نه؟!)))اشاره کرد.برای خود من درباره ی توتمِ یکی از شخصیت های فیلم چند درک متفاوت پیش آمد و حتی چند جایی تصور کردم که ضعف فیلمنامه ای است...ولی گویا اینطور نبوده و کافی ست دید خودم را به فیلم تغییر دهم و می بینم که هر کدام از این ها میتوانند به تنهایی یا با هم صحیح باشند و این جاست که ممکن است 10 نفر از یک فیلم خاص،10 برداشت کاملا متفاوت ولی کاملا صحیح داشته باشند.برداشت هایی که موجب می شود هر یک تفکری جدا پیدا کنند!

مثال ملموس تری که برای بسیاری از فیلم ها اتفاق می افتد،برداشت های متفاوت از پایان فیلم است...نولان دقیقا جایی کات می دهد که همه منتظرند فرفره از حرکت بایستد...و این یعنی هیچ کس نمیداند که فرفره می ایستد یا خیر...تفاوت این فیلم با فیلم های دیگر در این موضوع،جایی مشخص می شود که می فهمیم چه بایستد چه نایستد؛باز هم،هر حالت می تواند به حالت های دیگری تقسیم شود که بیننده در صورت اطلاع از آنها می تواند دیوانه شود!

نکته مهم درباره این فیلم ولی؛همان تاثیرگذاری بر بیننده است...اگر بتوانید درست در فیلم غوطه ور شوید«!»،احتمالا تا مدت ها؛شاید به درازای عمرتان به آن بیندیشید و با خود مدام بگویید که «نکند من خوابم!؟!»...و البته این تنها سوالی نیست که فیلم در ذهنتان خواهد کاشت!

---

به جز سکانس آخر فیلم احتمالا 50 درصد از مردم درباره ی کلّیت فیلم برداشت یکسانی خواهند داشت ولی آن 50 درصد باقیمانده به دسته های متعدد کوچک تر تقسیم خواهند گشت...من اگر برداشت خودم را از فیلم بخواهم از لحاظ آماری بررسی کنم،شاید کمتر از 1 درصد مردم به این برداشت رسیده باشند(هوش بالا!)...

به هر حال مهم این است که فیلم توانست مرا به حد جنون بکشد و اشکم را در آورد(با اینکه چندان عاشقانه نبود)...بلکه از اینرو دیوانه شدم که نمیتوانستم به نتیجه گیری واحدی از فیلم برسم...

هر برداشت به نوعی می تواند موجب شود که من یکبار دیگر این فیلم را از اول ببینم!و احتمالا هم اینکار را خواهم کرد و هر بار یکی از عقایدم را بررسی خواهم کرد!

برای مدت ها...این فیلم می شود بهترین فیلمی که تا به حال دیده ام!

.

پ.ن.

پ.ن.

نمیدانم خودم را سرزش کنم که چرا این فیلم را دیدم یا نه...اگر چنین شاهکاری را نمیدیدم؛واقعا نیمی از عمرم بر فنا بود...ولی حالا که دیده ام؛کل عمرم...!

منبع : «باور»«تلقین...»
برچسب ها : فیلم ,برداشت ,نولان ,تواند ,باشند ,متفاوت ,داشته باشند

«عضو هیئت مدیره ی وات؟!»

:: «عضو هیئت مدیره ی وات؟!»

(اگه پست را خوندی باید پی نوشت هاش را هم بخونی!حواستو جمع کن سوء تفاهم نشه!)

امشب فقط داشتم "درباره من" های دوستان را میخوندم و به نتیجه جالبی رسیدم و اون هم اینکه همه دوست داشتند خودشون را بچسبونند به غرب!

"فیلم ایرانی؟!من؟!مگه میشه؟!

من فقط سینمای هالیوود را دنبال میکنم!"

خب به درک!

"اصلا به من میاد آهنگ فارسی گوش بدم؟!

چی؟!تازه مرد هم خونده باشه؟!نه بابا!

فقط سلنا...فقط ادل!"

د آخه لامصب!تو اگه تونستی یه جمله ش را کامل بفهمی بعد بیا بگو من "عضو هیئت مدیره ی باشگاه هوداران سلنا" ام!

راستی!چی شد که یکهو هممون انگلیش زبان شدیم؟!

بله و باشه و چرا و چطور و اینجور چیزها مگه توی زبان خودمون نبود؟!

تازه تریپ باکلاسی به لات و لوت ها هم رسیده!

دیگه کسی نمیگه:

"خوار و ما...!"

جدیدا مد شده:

"سان آو..." یا "ما.. فا..."

و یه سوال؟!

از کی تا حالا ما تقویممون میلادی شده؟!

طرف اونقدر که منتظر 4 دی هستش؛منتظر 1 فروردین نیست!

به قدری ما ایرانیها(دور از جون خیلی هاتون) احمقیم؛که نمیفهمیم چقدر بها دادن به فرهنگ و سنت خومون باکلاس تره!

اگه یه غربی بفهمه ما فرهنگ و سنتمون را گذاشتیم کنار و به جاش پز شباهتمون به خارجکی ها را میدیم؛بماند که چه احساس غروری بهش دست میده،خدا میدانه که چطور ما را به سخره میگیره!

راستی!

یکی از راه های خیلی باکلاس بودن اینه که فرض کنی از بعد مرگ داریوش،دیگه ایرانی وجود نداشته!

ببین!یعنی باید تمام اطلاعاتت در مورد ایران محدود به عصر کوروش و داریوش باشه...در مورد وضعیت الان هم اصلا نگران نباشی؛سیاسی نباشی؛کلا طوری رفتار کنی که گویا ایران بعد از انقلاب را اصلا نمیشناسی!

شعر هم فقط آثار ویکتور هوگو...

میدونی؟!کلا راه های باکلاس بودن خیلی زیاده ولی ببین!

مهمترینش اینه که تو یه غربی تمام عیار باشی!


پی نوشت مهم یک!

اگر توهین یا جسارتی به کسی شد یا اگر در جایی از متن شباهتی با شخصیت یک فرد وجود داشت؛تصادفی بوده و بنده جز "معذرت خواهی" کاری ازم ساخته نیست!

پی نوشت مهم دو!

خودم یه غربزده تما عیارم و خواهم ماند چون دل کندن از این فرهنگ غربی ها سخته!

اون کلمه "احمق" هم میتونه کاملا مستقیم به خودم برگرده پس زیاد ناراحت نباشید!

پی نوشت مهم سه!

پست شدیدا انتقادی بود...میدونید؟!میدانم که چقـــــدر فرهنگ غرب جذابه...چقدر بعضی قسمت های فرهنگ خودمون دافعه داره...ولی این را هم خوب میدونم که اگر...که اگر ب فرهنگ ایرانی بهای بیشتری داده بودیم؛میدیدیم که چقدر جذابتر از مدرنیته ی بی ارزش غربه!

پی نوشت چهار!

چه کسی خواهد خواند
شعر چشمان تو را
که به هر یک مژه بر هم زدنی
غزلی نو به سراپرده ی دل می سازد
بهتر از من
چه کسی خواهد خواند؟

منبع : «باور»«عضو هیئت مدیره ی وات؟!»
برچسب ها : فرهنگ ,نوشت ,غربی ,باکلاس ,چقدر ,اصلا ,باکلاس بودن ,هیئت مدیره

«اشک ابر...»

:: «اشک ابر...»

باران که می بارید؛صد شکر؛که در خانه محبوس نبودم!

زیر باران بودم...

حس خیالاتی شدنم بر انگیخت و کلمات از مقابل چشمانم گذشتند...

اینطرف و آنطرف می شدند و آرام و قرار نداشتند...!

بی قراری شان؛قرارم را بر هم زد!

با یک حرکت سریع،چنگ زدم؛همه شان را گرفتم و پاشیدم روی کاغذ؛

نتیجه ی کار خیلی خوب در نیامد؛ولی همین بس که آرامشم را باز پس گرفتم...!

"به تناسب بارش

بارش اشک

اشک ابر

فاصله ها میان ما

فرسخ ها فراتر بروند...

نگرانم

نگران...

کاش که بند آید

بارش 

بارش اشک 

اشک ابر"

.

و اینگونه بود که این شد اولین تلاش ناموفق من برای یک نوشتار موزون!

هر چند...

من هنوز هم هر پرت و پلایی را که بنویسم؛دوست دارم...!

هر چه باشد؛من میدانم که چه رازی در دل آن نهفته است!

پ.ن.

دوست دارم مثل یادداشت های "هانری بکرل" بنویسم:

امروز اولین تلاشم را برای به نظم در آوردن یک تخیل انجام دادم!تلاشی که لذت بخش بود ولی چندان با موفقیت همراه نشد!به هر حال بنظر می رسد دارم پدیده ای جدید را در خودم کشف میکنم!

پ.ن.

امشب چه باران خوبی آمد...!

صد حیف که زود رفت...

دلتنگش شدم!

منبع : «باور»«اشک ابر...»
برچسب ها : بارش ,باران

«کاش دلتنگی...»

:: «کاش دلتنگی...»

کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت
تا به جانش می خواندی،
نام کوچکی
تا به مهر آوازش می دادی،
همچون مرگ
که نام کوچک زندگی ست

|احمد شاملو|

هزار و یک بار تاسف بابت اینکه دیگر خودم نای نوشتن ندارم و اگر هم چیزی بنویسم؛یا به دل خودم نمی نشیند یا به دل دیگران؛از این رو مجبور هستم که از مشاهیر پست بگذارم...البته فعلا و صد البته نه هر پستی!

در نتیجه اگر هم از شاعر یا نویسنده دیگری پست بگذارم قطعا ارزشش را داشته است!

نمیدانم چرا...ولی شعر بالا بی نهایت به دلم نشست...!

منبع : «باور»«کاش دلتنگی...»
برچسب ها :

«بیا از نو بنویسیم!»

:: «بیا از نو بنویسیم!»

ذهنمان را خراب کرده اند!

ذوق هنری مان را کور...!

یادش به خیر؛آن زمانی که وبلاگم تنها راه ارتباطی من به بیرون بود!

ولی حالا...

با وجود تمام این شبکه های به درد نخور (و جذاب) مجازی؛مجالی برای اندیشیدن؛نوشتن؛احساس کردن...نمیدانم...اصلا برای هیچ چیز دیگری جز سلفی گرفتن و پست کردن در اینستاگرام مجال نمی یابم(و شاید نمی یابیم!)

لحظاتی پیش!

تصادفا یکی از پست هایم را انتخاب کردم! پست 127 اُم آمد!یعنی یعنی چیزی حدود 80 پست قبل!

بحث؛تبادل نظر؛کامنت های دوستان...گفتن از تجربیات شخصی...

چه خوب روزهایی!

ولی حالا چه؟!

وقتی خودم ارزشی برای اینجا قائل نیستم؛چرا دیگران به آن توجهی کنند؟!

البته...با تمام بی تفاوتی هایم...

هنوز هم هستند روزهایی که دلم برای اینجا تنگ میشود...

دلم برای تراوشات ذهنی ام؛دلم برای تک تک بازدید های وبلاگم؛تنگ میشود...

خودم باید به خودم قولی دهم:

«بیا از نو بنویسیم!»


پ.ن.

یادش به خیر...یه زمانی آنقدر ذهنم تراوش داشت؛که پی نوشت و بعدا نوشت و نمیدانم؛از همین چیزها نیاز میشد!

پ.ن.

راستی!گام اول را همین حالا برداشتم...!چرا؟!چون همین پست؛کلی از احساسات من را نسبت به وبم؛بیرون ریخت...ولی میخواهم احساساتی تر بنویسم!

پ.ن.

قبلا که مدام قلم به دست بودم؛آنطور افتضاح می نوشتم...حالا که خیلی وقت است نمینویسم...فکر کنم خیلی خیلی افتضاح نوشته باشم این پست را!

ولی بالاخره باید از یه جایی شروع کرد!

پ.ن.

تصویر پست هم قرار بود این باشه؛ولی جهت جلوگیری از بی ادبی؛اون شد!

منبع : «باور»«بیا از نو بنویسیم!»
برچسب ها : حالا ,خیلی ,همین ,برای اینجا

«کیلومتر» ها...از برای چه؟!

:: «کیلومتر» ها...از برای چه؟!

چه جذابیتی دارد این راهپیمایی!

بعضی ها؛هزاران...بعضی دیگر؛صدها...عده ای؛ده ها...

«کیلومتر» را میگویم؛

که می پیمایند!

هر کسی از جایی شروع میکند...اما مهم نیست از کجا!

میدانی؟!«کیلومتر» ها را باید فقط برای کوبیدن به دهان کسانی به کار برد که چشم دیدن این واقعه را ندارند...وگرنه!

ما که میدانیم!مقصد همه یکی ست؛

قبله گاه عشق!

در این راه که قدم میگذاری؛«کیلومتر»ها دیگر گم می شوند؛تو هم میان آن های دیگری که حساب «کیلومتر»هایشان را گم کرده اند؛غرق!

در این راه که قدم بگذاری؛شاید «کیلومتر» ها را گم کنی؛ولی نمیتوانی از خیل زیاد راهپیمایان چشم بپوشی!نمیتوانی خودت را بفریبی و نبینی که میلیون ها نفر به سمت یک خیابان چهارصد متری راهی می شوند...

مگر می شود از کودکانی که تمام داراییشان را خرج راهپیمایان میکنند چشم پوشید؟!

مگر می شود از این حقیقت چشم پوشاند که این میلیون ها نفر؛نه تنها گرسنه یا تشنه نمی مانند؛بلکه از هر زمان دیگری هم سیر تر و سیرابترند؟!

نه...

نمی شود چشم پوشید و ندید...ولی دیدن و دانستن کافی نیست...

باید اندیشید...چگونه ممکن است؟؟

مگر نه اینکه چنین تراکم جمعیتی می تواند هر لحظه موجب مرگ تعداد زیادی انسان بی گناه شود؟

به راستی!چه شور و انگیزه ای؛این همه جمعیت را به سوی نقطه ای در این جهان میکشاند؟؟

راستی!چرا «آن ها» نگذاشتند که مردمشان با بیست میلیون نفری که «کیلومتر» ها را می پیمایند آشنا شوند؟

راستی!چرا «آن ها» این بیست میلیون نفر را بعنوان عظیم ترین تجمع تاریخ در کتابشان ثبت نکردند؟

چرا سخنی از سفره ی 15 کیلومتری ای که هزاران نفر را سیر کرد به میان نیامد؟؟

شنیده ام بزرگترین اطعام «آن ها» که کلی هم سر و صدا داشته است مربوط به چهارمیلیون زلزله زده است...

گویا نمیدانند که ما کسی را داریم که به مدت دو هفته؛بیست میلیون نفر را از صبح تا شب؛اطعام می دهد!

اگر بخواهم از همه اش بگویم؛تمامی ندارد؛کسی هم نخواهد خواند...

راستی ها تمام بشو نیستند!

اصلا بیخیالش!

«آن ها» که این «کیلومتر»ها را درک نخواهند کرد؛چرا خودمان را خسته کنیم؟!

من به تنها چیزی که می اندیشم این است:

همـه دارنـد به پـابوسـی تـو می آیند

طبق معمول من بی سروپا جامانده ام.... 

منبع : «باور»«کیلومتر» ها...از برای چه؟!
برچسب ها : «کیلومتر» ,میلیون ,راستی ,بیست میلیون

«بعضی ها ارزشش را دارند...»

:: «بعضی ها ارزشش را دارند...»

همیشه،عنوان را پس از نوشتن،انتخاب میکنم...دلیل خوبی دارم!

راستش!همین حالا که دارم کلید های کیبورد را یکی یکی می فشارم؛هنوز نمی دانم قرار است چه بنویسم؛فقط می دانم که باید،که باید امروز نوشت!هر آنچه که این ذهن آشوبناک میخواهد...!تا کمی اغتشاشات درون ذهنی ام فرو گذارد و مملکت روحم؛آرام گیرد...

آنوقت!دوباره دل؛پادشاهی اش را از سر میگیرد!

و چه لذیذ است،این زندگی...!

حتی وقت هایی که کلمات را تصادفا به کار می برم؛لذت خاصی دارم!با اینکه نمی دانم چه قرار است از آب در آید!ولی خوب می دانم؛هر آنچه از دل بر آید،بر دل نشیند!

بی خیالش!برویم سر اصل مطلب!

محرم که البته تمام نشده ست؛ولی خب!گویا دیگر حرام نیست!یک روز که دور شویم؛دیگر میزنیم در جاده خاکی!حالا هی به دنبال دور برگردان می گردیم؛اربعین در راه است!

البته این آن چیزی نبود که میخواستم بگویم!ولی خب...ناچارا هر چه می آید به ذهنم را می نویسم!

.

...دقایقی می شود که مات و مبهوت به صفحه نگاه میکنم؛ولی چیزی نمی آید که بنویسم!...

.

بیخیالش!به عادت قدیمی؛به نوشتن از اوضاع و احوالم ادامه می دهم!

امروز Frozen را دیدم!می دانم؛دو سالی می شود که اکرانش تمام شده؛ولی خب،همیشه هم که نمیتوان به روز بود!مگر آن موقعی که Inside Out را بلافاصله پس از رفتنش روی پرده دیدم؛سخنی به میان آوردم؟!

کاملا صحیح است!فروزن سراسر پر است از پرنس و پرنسس و نمیدانم؛همان شاهزاده های سوار بر اسب سفید و شاهدخت هایی با موهای بلوند و ویژگی های خارق العاده ای؛که دخترها کشته مرده شان هستند!ولی Frozen بر خلاف تمام آن انیمیشن هایی که خصوصیات نامبرده را دارند؛درون مایه ی خاصی هم دارد که هیچ کدام از دیگر انیمیشن ها ندارند!

من یک منتقد سینمایی نیستم و نمیخواهم درباره ی Frozen نظر منتقدانه بدهم؛میخواهم احساسم را نسبت به آن بیان کنم:

خارق العاده بود،محشـــر،فوق العاده!

می دانید!بعضی از سکانس های بعضی فیلم ها،هیچ گاه از یاد نمی روند؛فروزن از این سکانس ها کم نداشت:

...Some People Are Worth Melting For

...Cause people don't really change, but love's a force that's powerful and strange

بعد از Big Hero 6 فروزن اولین انیمیشنی بود که توانست تا این حد مرا مجذوب خود کند...حتی اگر پر فروش ترین فیلم های 2015 را هم همه را دیده باشم!

احتماالا باز هم به تماشایش خواهم نشست...

به عنوان جمله پایانی:

شاید نتوان کسی را تغییر داد ولی عشق را دست کم نگیر...!

پی نوشت.

امیدوارم بابت این فیلم به خلصه فرو نروم!

منبع : «باور»«بعضی ها ارزشش را دارند...»
برچسب ها : العاده ,فیلم ,frozen ,تمام ,هایی ,دانم ,خارق العاده

«نفسم با غم تو درگیر است...»

:: «نفسم با غم تو درگیر است...»

بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر است

شعر هم بی تو به بغضی ابدی زنجیر است

 

آنچنان می فشرد فاصله راه نفسم

که اگر زود ، اگر زود بیایی دیر است

 

رفتنت نقطه ی پایان خوشی هایم بود

دلم از هرچه و هر کس که بگویی سیر است

 

سایه ای مانده زمن بی تو که در آینه هم

طرح خاکستریش گنگ ترین تصویر است

 

خواب دیدم که برایم غزلی می خواندی

دوستم داری و این خوب ترین تعبیر است

 

کاش می بودی و با چشم خودت می دیدی

که چگونه نفسم با غم تو درگیر است

 

تارهای نفسم را به زمان می بافم

که تو شاید برسی حیف که بی تاثیر است

.

.

.

پی نوشت:

دیشب فیلم دایورجنت را پس از مدت ها دیدم!خیلی وقت بود میخواستم ببینمش و دیشب بالاخره موفق شدم...

عجیب بود و سخت دوست داشتنی...

پس از 10 دقیقه به شدت جذب فیلم شدم...

از پایانی که رقم خورد اما...

دلگیر شدم!

امروز هم اینسرجنت؛که قسمت دوم همان فیلم است را خواهم دید...

با اینکه میدانم اشباه بزرگی ست!چرا که با دیدن فیلم های این چنینی،که حتی یک صحنه غمناک داشته باشند؛شدیدا دپرس میشوم!

به هر حال،پیشنهاد میکنم ببینید:

لینک دانلود حجم 1 گیگ

منبع : «باور»«نفسم با غم تو درگیر است...»
برچسب ها : فیلم ,نفسم

«بعضی ها دلشان سنگ سنگ است!»

:: «بعضی ها دلشان سنگ سنگ است!»

بعضی ها دلشان سنگ سنگ است!

محرم که می شود؛شروع میکنند غر غر کنند که اِله و بِله؛

اعصابشون خرد میشه وقتی می بیینند صدای روضه و مداحی میاد؛وقتی می بینند مردم سیاه پوشیدند،وقتی خیل عظیم پرچم های محرمی را می بینند!

اصلا هم به این فکر نمیکنند که چه شد که این شد!

یکی را اون سر دنیا میکشند بعد احتمالا توی اخبار درباره ش میشنوی،اعصابت خرد میشه و به هم میریزی؛همه هم شروع میکنند به بد و بیراه گفتند به عاملانش!حالا اصلا معلوم نیست اونی که مرده آدم خوبی بوده؛بد بوده؛شاید اصلا مفسِد بوده!

اما دیگه کاری به این چیزا نداری که!داعش(مثلا!)سرشو بریده! «آی...وای!چه قدر بد!عجب آدمای نامردی ان؛حیوونای کثیف؛چه بلایی به سر بیچاره آوردن!»

حالا بیا یه قیاس بکنیم با کربلا و واقعه عاشورا!

حسین(ع) و خانواده ش و کلی همراه دیگه را از مراسم حج میکشانند به سمت کوفه؛آن هم با هزاران نامه و بعد...

اصلا بیا فرض کنیم قصه همین جا تمام می شود!چقدر می تواند دردناک باشد که هزاران خواهان و طرفدار داشته باشی بعد یکهو همه شان بشوند دشمنت؟!

امام را به زور به کربلا میکشانند و جلویش صف میکشند...این طرف اگر زنو بچه ها را هم به شمار سپاه حسین اضافه کنیم؛جمعیت شان به صد نمیرسد و آن طرف؛چند ده هزار سرباز جنگجو!

شرم آور است!

البته من که نمیخواهم روضه بخوانم پس درباره اتفاقاتی که بر خود امام،پسرانش،برادرش و خانوده اش افتاد نمیگویم؛فقط مطمئنم همه تان میدانید که کشته شدن این تعداد از بهترین انسان های تاریخ؛آن هم به سهمگین ترین روش ها،چقدر می تواند حال آدم را خراب کند!

بعد میگویند چرا گریه میکنی؟چرا سینه میزنی؟مداحی واسه ی چه است؟

میدانی؟!

گریه ی محرم؛گریه ای نسیت که از سر ترس جهنم و بهشت و اینجور چیزا باشه!

یک جو انسانیت که داشته باشی،دلت به درد می آید وقتی درباره این اتفاقات بشنوی!حتی اگر 1400 سال هم بگذرد...

.

+راستی!

-میدونستید 80% جمعیت هند هندو اند؟!و بعد!این را هم میدونستید که روز عاشورا توی هند تعطیل سراسری و رسمیه؟!عجب!

و اینکه؛اهل سنت با وجود اینکه امام حسین را نه بعنوان خلیفه و نه هر مقام دیگری و اتفاقا گاهی بعنوان دشمن خود میشناسند؛توی بعضی از کشورها؛واسه محرم به شیعه ها نذری میدهند تا به نوعی شریک غم شان باشند!

.

+این را بگم که من نه جانماز آب میکشم(بقول معروف!)؛نه بچه مذهبی ام و نه به قول کتاب های درسی:«در خانواده ای مذهبی بزرگ شده ام!»...

این را گفتم؛چون وقتی چنین حرف هایی را از یه بچه مذهبی بشنوید،خیلی واکنشها میتونید نشون بدید(!) که البته شاید هم حق دارید!ولی وقتی از کسی بشنوید،که حتی خودش هم از اینکه روزی انسان خوبی بشود نا امید شده؛آنوقت میفهمید که حسین فقط برای آخوندا و پیرمردا و بچه حزب اللهی ها نیست!

+فردای یک چنین روزی... بیخیال!

منبع : «باور»«بعضی ها دلشان سنگ سنگ است!»
برچسب ها : اصلا ,حسین ,مذهبی

«لباس سیاهت حالم را بهتر میکند...»

:: «لباس سیاهت حالم را بهتر میکند...»

امروز از آن پست های نسبتا مفید تلگرام خواندم و با خود گفتم شاید بد نباشد که روی وبلاگم منتشرش کنم؛پستی طولانی بود؛چند بندی از آن را حذف کردم...

.

"تبریک کریسمس و ولنتاین و مناسبتای غربی میشه با کلاسی!

تبریک عید غدیر و مبعث و نیمه شعبان و ولادت معصومین(ع) شد عرب پرستی!

سفر مکه و کربلا و مشهد کسی بره، میگن چرا پولشو ندادی فقرا !

ولی از سفر تایلند و آنتالیای خودش نمی گذره،و میگه بالاخره آدمیزاد تفریح هم لازم داره !

طرف علنا بر مقبره کورش کبیر سجده می کنه شد یکتا پرست!

اما بوسه بر ضریح معصومین(ع) میگن بت پرستی

ته ریش گذاشتن برای مد و کلاس میشه خوشتیپی!
اما برای محرم و مسجد که باشه میگن اُمل و شلخته !

هر سال بدنش زیر سوزن و جوهر پر از تتو و خالکوبی میشه هیچی نیست!
اما یکی برای سید الشهدا سینه زنی می کنه، میگن چرا به بدن ضرر می زنید"

.

من بچه مذهبی هیچ وقت نبوده ام و نیستم(و البته صد حیف)ولی همیشه دو ماه در سال؛حالم خیلی خوب است...و شک ندارم که تمام آن حال خوب هم به خاطر عظمت و عزت خود آن ایام است و من این وسط؛هیچ کاره ام...

با تمام وجود باور دارم:

لباس سیاه امام حسین؛حال آدم را خوب می کند...کاش بیشتر باورش کنیم...

کاش...

.

دو روز از محرم 1437 هم بگذشت و هنوز به هدف معین خود نرسیده ام...!

ولی؛محرم؛حال و هوایمان بهتر است...

منبع : «باور»«لباس سیاهت حالم را بهتر میکند...»
برچسب ها : میگن ,میشه

«پاییز نمیاید چرا؟!»

:: «پاییز نمیاید چرا؟!»

از مدرسه جدیدم تا مدرسه ی قبلی؛2 خیابان فاصله بود...خیابان ها را گذراندم و مقابل مدرسه سبز شدم!نگاهی با تأنی به کاشی کاری بالای ساختمان مدرسه انداختم:

"مدرسه راهنمایی پسرانه سادات  تاسیس..."

سادات از آن دست مدارسی ست که کمی از سمپاد ندارند...دو سال آخر راهمایی ام را در سادات گذراندم و حالا؛هر قدم که به سمت مدرسه بر میداشتم؛یاد آور خاطرات تلخ و شیرین دو-سه سال پیش بود! از گرفتن بالاترین معدل سال تا ...(!)...!همه چیز به خوبی در ذهنم نقش می بستند!

خسته از پیاده روی طولانی؛از آب سرد کنی که حالا برای من کمی نوستالژیک به نظر می رسید؛آبی نوشیدم و سپس بر سر راهم یکی یکی به دفتر معاونین سر زدم...هنوز چند دقیقه ای تا تعطیلی مدرسه مانده بود!

همه استقبال گرمی داشتند و جز این هم انتظاری نداشتم!نا سلامتی از بهترین هایشان بودم!؟!

مدرسه با همان دینگ دینگ زمخت به پایان رسید و هفتمی ها و هشتمی ها و... با سرعت از پله ها پایین می دویدند!کم کم سر و کله ی معلم ها نیز پیدا شد!معلمینی که هر کدام به گردنم حقی دارند و هر طور که باشد دوستشان دارم!

اما در این میان یکی بود که بیشتر از سایرین برایم جذابیت داشت...معاون سال دوممان!علی آقا(که قطعا اینگونه خودشان را صدا نمیزنم!)با صدای کوبیده شدن شدن در اتاقش-که بیشتر شبیه موسیقی بی کلام زیبایی مخصوص خودشان بود- سرشان را بالا آوردند و با لبخندی جذاب با همان چهره آرام همیشگی از جا بلند شدند و سلام و حال و احوال گرمی کردند...همان نگاه کافی بود تا خیلی خاطرات به سرعت برق و باد از ذهنم بگذرند و به یاد بیاورم که چقدر به ایشان برای آرام تر شدن زندگی ام مدیونم!تا سال سوم حتی چشم دیدنشان را هم نداشتم(!)ولی این رفتار تا پیش از این بود که بدانم چقدر به ایشان مدیونم!دوست داشتن هم حتی برای بعضی ها کم است...!

هنوز صدای زیبایشان که با لحن جالبی این پرسش را مطرح کردند در گوشم پیچیده:

"علی جان!اوضاع و احوال خوبه؟!بهتری؟!رو به راهی؟!..."

و شاید هیچ کس در آن نزدیکی جز خودمان؛منظورشان را متوجه نمی شد...

.

.

ادامه دارد...

--------------

روز خیلی خیلی خوبی بود امروز!

غیر قابل توصیف!

.

پ.ن.متاسفانه با وجود سعی و تلاش بسیار؛نتوانستم داستانوار و گیرا بنویسم!متاسفانه!

.

پ.ن. عنوان بی ارتباط با متن است!چرا؟!واسه اینکه قنداق کنی بچه را!(خنده ای با حالت تمسخر!)

اصفهان هوایش گرمتر از تابستانش شده!

منبع : «باور»«پاییز نمیاید چرا؟!»
برچسب ها : مدرسه ,خیلی ,سادات

«عنوان با متن نمیخواند؛حذف شد!»

:: «عنوان با متن نمیخواند؛حذف شد!»

         Play It!

چهارم مهر بود ولی خب واسه ی ما سمپادی های اصفهان روز اول مهر به حساب می آمد...!

با همان شوق همیشگی و حتی شاید بیشتر از پیش؛ شیمی فیزیک ریاضی ام را داخل کیفم جای دادم و با خودم گفتم:

«هم ایول بهشون؛هم تو روحشون!چرا نمیذارن از فیزیک و شیمی لذت ببریم!؟حتما باید همون روزی که این دو تا کتابِ جان را توی کیفم میذارم؛این ریاضیِ کوتوله یِ لعنتی با اون جلد زشتش را هم بذارم کنارشون؟!»

صبحانه ناقصی نوشیدم(!) و بلافاصله راه افتادم!وقتی به مدرسه رسیدم یک دفعه چشم هام چهار تا شد و توی دلم-به گونه ای که اگر کسی نزدیکم بود؛می شنید-زمزمه کردم:

«آخ آخ آخ! این جا چه خبره؟! آخه به اینها که همه اش دم از بودجه میزنند؛آب نما و آلاچیق میخورره؟!»

از کنار آلاچیق ها گذشتم و رسیدم به دوستانم که روی همان نیمکت های قدیمی مدرسه نشسته بودند و با هم -به قول معلم فیزیک جدیدمان- حرف های مفت و بیهوده میزدند!

«سلام!سلام!سلام!سلام!سلام!سلام! عههه! آقا همگی سلام!»

«بَه بَه!کفش و کیفت را هم که ست کردی؟!قرمزی!!» و بعد همه زدند زیر خنده!

چند دقیقه ای که با یکدیگر گپ و گفت داشتیم؛زنگ هم زده شد و در غیاب دو تا از پایه ها [چهارم ها که نبودند و اول ها هم که نسلشان منقرض شد!] سر صف ها ایستادیم!

خوش آمد و بعد هم لیستی از افتخارات مدرسه و رتبه های کنکور و المپیاد ها و مسابقات مسکو و... نهایتا هم فهمیدیم که شدیم مدرسه ی اول استان اصفهان...

کلاس اول؛شیمی بود...عشق!

معلم که وارد کلاس شد؛تازه فهمیدم این کسی که تا پارسال به عنوان دبیر زبان فارسی می شناختمش؛همان آقای شفیعی معروف؛یکی از برترین دبیران شیمی اصفهان است...

و چه معلم خوبی بود...اینجاست که باید پیش خودم بگویم:

«ای جان!معلم که عالی؛شیمی هم متعالی...چه شود امسال!»

کلاس دوم؛فیزیک!

معلم وارد کلاس شد و...

چه خشن!چه عصبی!برگشتم و رو به دوستم گفتم:

«امسال چه خاکی به سرمان کنیم با این لعنتی(معذرت!)!»

اما کمی فکر کردم و گفتم:

«نکند میخواهد فعلا زهره چشم بگیرد!؟!»

گویا همین نیز بود!کمی بعد خوش اخلاق تر ولی همانقدر مقرراتی و جدی...!

«آقای فلانی!چرا خودکار در دهانت میکنی؟!در کلاس من خوردن هر چیزی ممنوع است!»

«فلانی!مگر هنوز بچه ای که دست میگیری؟!باید به قدری از فهم رسیده باشید که نیازی به اجازه گرفتن نباشد!»

این یکی هم خیلی دوست داشتنی بود...از این نظر که با تمام مقررات و جدی بودنش؛کلاسش به هیچ وجه خشک و بی روح نبود...

با دبیر ریاضی هم که در کلاس های تابستانه آشنا شده بودم...!معلم خوبی ست...ولی خب؛فقط درس دادنش خوب است...با خودش خیلی حال نمیکنم!


پ.ن یکم.

عنوان پست یه چیز دیگری بود؛ولی وقتی شروع به نوشتن کردم کلا موضوع تغییر کرد...!

بد هم نشد؛هنوز چیزی در ذهن دارم که بعدا بنویسم!

پ.ن دوم.

چرا اینقدر با مدرسه حال کردم؟!

انتظار نداشتم از خودم؛واقعا...!

پ.ن سوم.

اون اهنگ را هم گوش کنید ولی دانلود نکنید؛برید بخرید!

پ.ن چهارم.

این لینک را یک چک بکنید لطفا:(بی ربط!)

http://shayeaat.ir/post/386

بعدا نوشت!

راستش الان برای اولین بار خودم متن را مرور کردم؛چقدر غلط تایپی!حداقل 7-8 تا میشدند!

منبع : «باور»«عنوان با متن نمیخواند؛حذف شد!»
برچسب ها : معلم ,سلام ,کلاس ,مدرسه ,گفتم ,اصفهان ,سلام سلام ,معلم خوبی ,وارد کلاس

«زین پس عید قربان را تبریک نخواهم گفت...»

:: «زین پس عید قربان را تبریک نخواهم گفت...»

1200 نفر ... اصلا کم نیست... اصلا...بلکه بسیار بسیار بسیار زیاد است...

بیش از 100 نفر از هموطنانم؛بیش از 1000 نفر از همنوعانم...

آخر مگر می شود؟چطور ممکن است؟

آن هم در حج...در روز عید قربان...همه دل شاد از حاجی شدن و عید؛و ناگهان...

کسی اینطرف می افتد...دیگری آنطرف تر...با پاهایشان از روی هم رد می شوند...دیگری میخواهد از راه نرده ها بگریزد؛می افتد و بعدی از رویش می گذرد...هیچ کس تقصیری ندارد...هیچ کس به غیر از این کشور لعنتی...

اول گفتند 100 نفر؛بعد شد 300؛اندکی بعد 450 و حالا 1200...

اصلا نمیتوان از آن گذشت...

بر همه ی خانواده های آنان تسلیت می گویم؛همان هایی که با لباس سفید احرام رفتند...می توان همین را به فال نیک گرفت؛در چه جای مقدسی رخت بر بستند و به سوی دوست شتافتند...

روحشان شاد؛یادشان گرامی...

#یوم_العجز (کلیک کنید)


به یاد دو سال پیش؛خیلی دلم تنگ شده برای اینکه فریاد لبیک سر دهم؛آن هم در لباس احرام...

کاش شر تمام شاهان و شاهزادگان و تمام نسل عربستانی های لعنتی از سر این دنیا کم میشد؛کاش...


آنقدر دلم گرفته بود که فقط میخواستم آزادانه بنویسم و ناراحتی خودم را فریاد بزنم...

و زدم...

این فاجعه؛تسلیت باد...

منبع : «باور»«زین پس عید قربان را تبریک نخواهم گفت...»
برچسب ها : اصلا ,بسیار بسیار

«من هستم؛ولی خسته ام!»

:: «من هستم؛ولی خسته ام!»

سلام!

بعد از یه مدت طولانی نبودن؛بازگشتم...البته در حد تایید نظرات چند نفر از دوستان جان!

و یک نیم پست!

چرا نبودم؟!

جای شما خالی؛مازندران بودم و بعد هم تهران...!و البته پیش از آن هم به دلیل ور رفتن های زیاد به مودم و سعی در آپدیت F.W مودم را به سوز دادم(!)و هنوز فرصت برای سپردن آن به دست گارانتی نیافتم!

این پست را هم مدیون پسردایی جان هستم!

احتمالا همچنان از اینترنت دور خواهم بود!فقط اینترنت لاک پشتی همراه اول!که آن هم به درد وبلاگ نمیخورد!

راستی!دوستانی که آپ هستند؛خبر دارم و در اولین روز مودم دار شدنم٬سر میزنم...

اندک اندک؛بوی ماه مهر...!

منبع : «باور»«من هستم؛ولی خسته ام!»
برچسب ها : مودم

«خلسه پیش از پاییز!»

:: «خلسه پیش از پاییز!»

برای شمارش روزها؛

نه حوصله اش را دارم؛نه وقتش را...

نمیدانم امروز کجای تقویم شهریور ماه است و راستش را هم بگویم؛اصلا هم دوست ندارم که بدانم!

هر چه باشد؛امروز؛یکی از همان روزهای داغ و سوزان پیش از پاییز است که باید در هوایش عذاب کشید...!

یکی از همان روزهایی که سخت انتظار تمام شدنش را میکشم...

حتی اگر آمدن پاییز را جلوتر بیندازد...

همان فصل "کوفت و دوست داشتنی!"

می دانی؟!

پاییز که بیاید؛فرصت بیشتر برای به تو اندیشیدن خواهم داشت...

ای کاش تابستان زودتر تمام شود...و کاش؛پاییز هم حالا حالا ها قصد آمدن به سرش نزند!

باد ارام وزیدن می گیرد

ابرهای تیره و تلخ بر فراز سرم سر می رسند

اندوه به یک باره در دل می نشیند

و این اغاز فصل پاییز است ...


پ.ن اول.

اگر جایی را نامفهوم گفتم برای این بود که (دلم خواست!)...ولی خدایی همه چی مفهوم بود!

پ.ن دوم.

پاییز نوشت دوم بود...این پاییز نوشته ها قرار بود بشوند همدم روزهای تابستان-پاییزی من!

پ.ن سوم.

عصرپاییزی؛همچنان جان می گیرد!

پ.ن چهارم.

ترس از دندانپزشکی؛خیلی چیز بدی ست!صبح خودم را شدیدا به خواب زدم تا نوبتم بگذرد...!بعد از ظهر دوباره نوبت دارم!واااای!فکرش دیوانه ام می کند...شاید باورتان نشود؛تمام وجودم را ترس فرا گرفته!فکرش را که میکنم قرار است آمپولش را در روگا فرو کند؛و یکی را هم در سقف دهانم و دیگری را در لثه ی بالایی...بعد هم با آن دریلش بیفتد به جان دهانم و دور تا دورش را بکاود و بعد یک قالب برایش بگیرد و بگوید برو یک ماه دیگر بیا و بعد یک ماه دیگر دوباره همه ان آمپول ها را بزند و روکشش کند...وااااای!


-یه اشتباه ساده بود...دیگه تکرار نمیشه!!!دلیل قانع کننده واسش دارم...علی...علی...!

-به درک...دلیل قانع کننده به درد عمه ت میخوره!

...!

منبع : «باور»«خلسه پیش از پاییز!»
برچسب ها : پاییز ,قانع کننده ,دلیل قانع

«کتاب خوبم آروزست...!»

:: «کتاب خوبم آروزست...!»

شهریور هم به نیمه رسید...

تنها دلخوشی شهریوری من هم...!

نمایشگاه کتاب اصفهان آمد و فردا هم می رود!

دیروز و امروز سری به آنجا زدم و چند تایی کتاب خریدم ولی...

گویا فقط از سر احساس وظیفه از آنجا خرید کردم...نه از آن همه ناشر معروف خبری بود و نه از آن شوری که انتظار داشتم...

قدم که می زدی؛اگر نگاهت را به غرفه ها می دوختی و می خواستی از روی نامشان کنار یکی توقف کنی و کتاب بخری؛دو سه باری بیشتر این اتفاق نمی افتاد!

نهایتا "سوره ی مهر" بود و "افق" و شاید هم "نیستان"...

البته شاید نام "کوله پشتی" هم تو را به سمت خودش می کشاند...ولی دریغ از...!

"افق" هم که دست خالی  آمده بود!هر کتابی را که می پرسیدی؛«تمام کردم!»

نه "محراب دانش" آمده بود و نه "نیلوفر" و نه "روزنه"...

"نی" هم که نیامدنش به از آمدنش!

...

اما احساس وظیفه نگذاشت که دست خالی برگردم!

"کافه پاریس" که مجموعه داستانی بود از "چخوف" و "داستایفسکی" و "کامو" و یه چند تا دیگه...

"سرگذشت کندوها" از "جلال آل احمد"...

"پیک جنوب" از "اگزوپری" جان عزیز...! و "وقتی دلی..." از "شهسواری"...

باز هم هست البته ولی کلا مهم نبودند!

بعضی از کتاب هایی که در بالا گفتم در عکس نیستند(همون موقع کش رفته شدند!)

و بعضی از کتاب هایی که در عکس هستند در متن نیستند...(دلم خواست!)

   huntingforbooks@

Book# #نمایشگاه_کتاب

یه وقت فکر نکنید این هشتگ ها(#)و این منشن کردن ها الکیه ها!

روی (#) ها و (@) ها بزنید!بعععله!


پ.ن.هی بگید از این رمان دو زاری های اینترنتی نخونید!یکی ش را خوندم؛الان دارم ازش توی زندگی واقعیم استفاده میکنم!جای شما خالی...!(شفق)

پ.ن.این بار بوی رامسر و نمک آبرود و انزلی و دالاخانی بدجور به مشامم می رسد!کی می شود از دست این آب و هوای کوفتی اصفهان راحت شویم!؟!(وای!اسم شهرهاش را گفتم دلم آب افتاد!)

پ.ن.پاییز نوشته دیگری در ذهنم هست...ولی کو دستی بر کیبورد!؟!

منبع : «باور»«کتاب خوبم آروزست...!»
برچسب ها : کتاب ,خالی ,کتاب هایی ,احساس وظیفه ,نمایشگاه کتاب

«داستانی که پایانی نداشت...»

:: «داستانی که پایانی نداشت...»

چند روزی که نبودم؛کلا نبودم؛حالا هم که نابودم...!

راستش؛ سه چهار روزی درگیر ساختن یک فیلم برای مجمع(یکی از نهادهای مدرسه مان) بودم...یک فیلم 20 دقیقه ای که به نوعی خاطره بازی با روزهایی بود که در این سال بر ما گذشت...

اسم فیلم هم «داستان مجمع 3» بود و حدود 300-400 تا عکس و فیلم را شامل می شد...

تمام کارها بر دوش من و یکی از دوستان کلاس سومی ام بود...چه سخت!

3 شب پشت سر هم ساعت 2:30 صبح(نیمه شب!)به خونه برمیگشتم ...

کلی سختی کشیدیم و این چند روز فقط فست فود خوردیم و کلی به بدنمان لطمه زدیم!!!!

هر جایی هم که فکرش را بکنید وعده گذاشتیم؛از پارک دم زاینده رود گرفته تا دانشگاه صنعتی اصفهان و دفتر آموزشگاه قلم سفید و خانه دوستان و خانه مجمع و الا ماشا الله!

حداقل 19 ساعت با Adobe Premire و 2-3 ساعت هم با Adobe Photoshop کار کردیم تا نهایتا با کلی مشکل تکمیل شد!

حالا وقت اکران شده بود و مشکل جدید ما!

درایور صدای لپ تاپ من با یه سهل انگاری پریده بود و کابل HDMI هم خراب شده بود؛یعنی اوج بیچارگی!با کابل VGA تصویر را وصل کردیم و با میکروفون هم سعی داشتیم صدا را متقل کنیم؛هر جور بود اکران کردیم ولی نشد تمامش کنیم...انواع و اقسام مشکلات فشار آوردند و آوردند و آوردند تا بالاخره اشک من را هم در آوردند...

باورم نمیشد...این همه کار کردیم برای هیچی؟؟؟

ممنون از اونهایی که خواستند دلداری ام بدهند و آرومم کنند..."اکران؛شاید زمان دیگری!"

تجربه بدی نبود...حتی اگر پایان بدی داشت!

داستان مجمع 3؛تنها داستان زندگی من بوده که تا به اینجا پایانی نداشته...!

فیلم را هم اگر چه 5 گیگ حجم دارد ولی بعدا با کیفیت 3GP آپلودش میکنم...

...

شدیدا باید از چند نفر تشکر کنم؛همونهایی که تقریبا هر چیزی خواستیم آماده کردند...

همچنین از مسئول تبلیغات مجمع که توی نوشتن فیلمنامه خیلی کمکمون کرد بسیار تشکر میکنم...

و مامانم که هر شب تا وقتی که می اومدم منتظرم بود و کلا خوابشون را به هم زدم!

...

وبلاگ جای خوبی ست برای نوشتن خاطرات ماندگار و غیر شخصی...

منبع : «باور»«داستانی که پایانی نداشت...»
برچسب ها : فیلم ,مجمع ,کردیم ,آوردند ,ساعت

«به پیشواز پاییز...»

:: «به پیشواز پاییز...»

مرداد به آخر خطش رسید و حیف که چه زود...!

تابستان هم که دیگر نایی ندارد و گویا فصل زرد پاییز است که دیر یا زود جایگزینش می شود...

پاییز که بیاید،

بارانش هم همراه می آورد و آنوقت ...

باید هر روز نشست و به تو فکر کرد!

آه!چه فصل کوفت و دوست داشتنی ای ست این پاییز،تنهایی!

...

پاییز نوشته ی اول...

...

...

چرا این تصویر 2 و نیم مگ حجمش بود؟!این که خیلی تاره!


پ.ن.

به دنبال آغازی دوباره هستم...مگر اینکه چیزی مثل خوره بیفتد به جانم!

...

+باورم نمیشه هنوز دارم می نویسم!!!

آن هم بدون وقفه!

+آن لینک را هم ببینید...دوستش داشتم...ولی دیگر ندارم!

منبع : «باور»«به پیشواز پاییز...»
برچسب ها : پاییز

«یه مشت اراجیف!»

:: «یه مشت اراجیف!»

داشتم همین جور توی وب میگشتم که رسیدم به سایت HowMuch!

یه مطلبی داشت توی صفحه اولش با این نام:

Guess How Much You’re Worth to These Big Tech Companies

بعد نشستم تا تهش خوندم و فهمیدم که اگر قرار باشه من همین امروز از اینترنت خداحافظی کنم و با تکنولوژی قهر کنم؛

حداقل 2 میلیون تومان به اینترنت ضررات جبران ناپذیری وارد میشه!

مثلا حدود 600 هزار تومان به گوگل،500 هزار تومان به فیسبوک و...

همین دیگه!

فقط میخواستم یکی از آمار و ارقام جالبی که حین وبگردی به دست آوردم را Share کنم!


بعضی کتاب ها هستند،که خیلی جذابند!

مثلا کاری میکنند که یک مؤتاد تلگرام،مثل من،روزی دو سه ساعت کتاب بخونه و در این حین،موبایلش را خاموش کنه بندازه زیر خرت و پرت هاش(از دست خودم قایمش میکنم!)

قرض(غرض،قرظ،غرظ و...!) از این متن این است که بهتون یک کتاب فوق العاده معرفی کنم،شاید هم دو تا!

Currently Reading: Brave New World

Read: 1984

حتما یه نگاهی بهشون بندازید...


بعضی وقت ها توی زندگی یه ضربه بدی میخوری و کلی ناراحت میشی!

بعد احساساتی میشی و کلی پست غمگین میذاری!

اما بعد میفهمی که!

بیخیال بابا!

دنیا دو روزه!

ارزششو نداره!


راستی!

وبلاگ جای این اراجیف است عایا؟!!!!

منبع : «باور»«یه مشت اراجیف!»
برچسب ها : کتاب ,تومان ,همین ,هزار تومان

«خدا رفتگان شما را هم بیامرزه!»

:: «خدا رفتگان شما را هم بیامرزه!»

و هنوز نمی دانم که چه شد...

پریدم و انتظار داشم که تو نجاتم بدهی...

بیش از توانت به تو اعتماد کردم...

هه...

خدا رفتگان شما را هم بیامرزه!

این عکس را هم ببینید!

+این آهنگ را هم بشنوید...


غرض رنجیدن ما بود - از دنیا - که حاصل شد
مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا


پ.ن.

×! اعتماد بیش از حد ممنوع !×

منبع : «باور»«خدا رفتگان شما را هم بیامرزه!»
برچسب ها :

«گاه می ماند و ناگاه...»

:: «گاه می ماند و ناگاه...»

هر از گاهی موقع نوشتن از تو هوا گرفته بود و باران را بهانه میکردم برای نوشتنت...!

هفته هاست که دل آسمان نمیگیرد و شوخ و شنگ آفتاب می بارد؛هفته هاست که هوا بهانه ای دستم نمی دهد که از تو بگویم...

ولی گاهی در میان همه ی پدیده ها و سامانه ها و روزهای آفتابی و نیمه ابری و صاف و ناصاف و کج و معوج ،دل من...

دل من می شود آن ابر تیره ی مردادماه که چند روزی در هوا ماند و بعد زد زیر گریه!

گریست و گریست و طوفانی به پا کرد...!

امشب دل من؛عجیب و غریب می نماید!

دریایی است پر تلاطم که آسمانش نمی بارد...گردابی شده ام که خود را در خود فرو میبرم!

می دانی؟بی تو آرام نمیگیرد...

...

از اینجا به بعد...

قلم همدیگر نایی ندارد!گویا او هم دلش گرفت!حالم را از لرزش دست هایم فهمید؛نگرانی شکستن غرور را از خرچنگ قورباغه کردنم!

هممم...


کاش خانه مان بر بلندای تپه ای بود که همسایه ای نداشت...دلم که میگرفت،بر قله ی تپه می ایستادم،به آفتاب سرخ فام دم غروب خیره می شدم و از اعماق وجود فریاد می زدم...


سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ماه به هم میریزد

....

عشق بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و ناگاه به هم میریزد


پ.ن اول.

معوج را از این منظر لینک کردم که شاید باشد کسی که در معنایش یا پرونانسش بماند!

پ.ن دوم.

شعر از استاد فاضل نظری ست...

تا آنجایی که به خاطر دارم غزل "می پندارم ماه!"

پ.ن سوم.

باران هفته های اخیر را به یاد دارید که؟آن همان ابر تیره مرداد ماه است!

پ.ن چهارم.

عکس مطلب این هم میتونست باشد...ولی اینی که الان هست؛حس بهتری داشت + #خاطره_انگیز

پ.ن پنجم.

منبع : «باور»«گاه می ماند و ناگاه...»
برچسب ها : ماند

«Circles»

:: «Circles»

باید بروم در لیست Hot Keys ویندوز و Ctrl+A را غیرفعال کنم!

هی مینویسم!

هی پاک!

مینویسم!دوباره Clean!


خسته شدم!
از دست خودم!
از دست تکنولوژی!
از دست بهترین دوستم!
از دست بدترین دوستم!
از دست دشمنم!
از دست ناشناس ها!
از دست دایره هایی که از اشخاص مختلف تشکیل شده اند و احاطه ام کرده اند!
بیش از همه از دست همان دایره ی کوچک و محدود اول!
همانی که ...
و از دست دایره ی نامحدودی که پر است از انسان های جور واجور شناس و ناشناس...
همان هایی که گاهی حتی نمیبینمشان...
اینبار میخواهم دستی به سر و رویشان بکشم!
گویا معادله جور در نمی آید!
مشکلی نیست!
از روش حذف و اضافه استفاده میکنم...همان روش حل معاده های دبیرستانی!
شاید دو طرف تساوی برقرار شد!(عواطف و نیازهایم ×=× دایره های اطرافم)

پ.ن. چرا دیگر نمیتوانم به همان سبکی که انشاهایم را 20 میگرفتم بنویسم؟!
چرا؟!؟!؟!
منبع : «باور»«Circles»
برچسب ها : دایره

«اصل بده لطفا!»

:: «اصل بده لطفا!»
دوستانی که وبلاگ مینویسید!
از اون وبلاگ های خاص و جذاب!
از آنجایی که وقت(حوصله!)سر کشیدن در "آخرین بلاگ های به روز شده" و گوگل و موگل و از ایجور چیزها ندارم؛
بیایید شیک و مجلسی؛آدرس وبلاگتون با یه سری توضیحات را اینجا بنویسیدچ تا دنبالتون کنم حوصله ام سر نره!
آخه زشته هیچ کس را دنبال نکنم!
زود!
تند!
سریع!
(به سبک این پسرهای جلف تلگرامی!)
منبع : «باور»«اصل بده لطفا!»
برچسب ها :

«مغز خط خطی!»

:: «مغز خط خطی!»

همممم!

با یکی از این ربات های باهوش(Cleverbot.com) صحبت میکردم(!) که گفتم Hmmmm!

جواب کوبنده ای داد!گفت:فقط یکسری آدم خنگ همممم را با چهار تا m به کار میبرند!

نابود شدم!

صبح امروز بود که بالاخره تشریف آوردند!آلبوم «اسمش عشقه» را میگویم!

از دی پارسال منتظرشان بودیم ها!خوش آمدید...!

از اینجا دانلود کنیدش!

این کتاب «کوری» نمیدانم چطور توانسته نوبل ادبیات بگیرد!راستش اوایلش جالب بود ها!ولی وقتی به صفحه 200 رسیدم دیگر رهایش کردم!یعنی چه آقا؟!خسته کننده است به شدت!هر روز یک نفر کور میشود میرود بهزیستی!کل کتاب پیرامون کور شدن مردم میچرخد!

شاید بزرگتر شدم؛از اول خواندمش!

پارسال رمان 1984 را خواندم و با همان؛عاشق رمان شدم...ولی راستش این کوری زد توی برجک هایم!نمیدانم با 4 تا رمانی که هنوز نخوانده ام شان چه کنم!شاید تصمیم گرفتم دوباره 1984 را بخوانم!

راستی!آدم هایی که چرت و پرت در مورد من میگویید!خاک تو سرتان!انقدر واسه من حرف نسازید!(از همین تریبون اعلام کردم بعد هم توی تلگرام بهشان اطلاع میدهم!)

و گفتم تلگرام!

من غلط بکنم دیگر وارد گروهی بشوم که نا آشنا باشد!راستش دیروز تا به حال 13-14 نفر را بلاک کرده ام!چقدر بعضی از این دخترها چرت و پرت میگویند!تازه چقدر بعضی هایشان بیشعورند!طرف آمده پی وی(!) میگوید:[مکالمه به دستور سازمان نظارت بر محتوای مجرمانه حذف گردید!]راستش این خانم میخواست خیلی آشنا شویم؛نشر مکالمه مثبت 18 میگشت!

دیروز توی گشت و گذار هام در گروه های تلگرام به پسری برخوردم؛اسم پروفایلش این بود:

[پسرهای خشکل زیر 17 سال فقط]

آخر پسر ناحسابی؛خاک بر سرت!اولا خوشگل و نه خشکل!دوما ....هیچی؛بیخیال!عجـــــب!

چه شود اگر روزی به سرم زند و صبح که بیدار شدم؛این تلگرام و اینستاگرام و واتساپ را بفرستم به درک!


راستی!
چی میشه که در عرض دو ساعت یک آلبوم میشه پر فروش ترین آلبوم هفته؟!و آلبومی که یک هفته است در صدر قرار دارد را پایین میکشد؟!
خیلی پرت و پلا و چرت و پرت(!)گفتم؛خیلی هم پخش و پلا البته!دیگه همینه که هست!دوست دارم!
راسسسسستی!
عکسه هم واسه خودم خیلی جذابیت داشت!شما را نمیدونم!
منبع : «باور»«مغز خط خطی!»
برچسب ها : تلگرام ,راستش ,خیلی ,آلبوم ,چقدر بعضی

«اندر حکایت وبلاگ نویسی ما(همون من!)»

:: «اندر حکایت وبلاگ نویسی ما(همون من!)»
هممم...

گاهی اوقات یک سری چیزها را خیلی دوست دارم و میدانم که چه لذتی دارد داشتنشان...

مثلا همین وبلاگ...
وقتی مینویسم و دکمه سبز رنگ «ذخیره و انتشار» را میزنم؛لذت غیر قابل وصفی "میتواند" داشته باشد...
اما گاهی هم چند خطی مینویسم و Ctrl+A و بعد هم Backspace...
دوباره مینویسم و همان داستان بالا و دوباره و دوباره...
این می شود؛که میبینی لذتش به عذابش نمی ارزد و دیگر هم لذت و هم عذابش را در گوشه ای از RecycleBin میگذاری که خاک بگیرند و فراموش شوند...
ولی خب!
سر و گوشت هم گاهی میجنبد(به قولی)و هی سرک میکشی که ببینی؛چه بلایی به سر یار قدیمی ات افتاده!
آمار چند روز اخیرش را زیر و رو میکنی و میبینی که "نه خیر!"
آدم در این صفحه مجازی ات پر نمیزند!
بعد مثلا فرض کن یک روز در این سرک کشیدن ها ببینی که "آخی آخی!" "نه بابا!از این طرفها!" بعد هم تلگرامت بگوید :"دینگ" و بری بببینی که "عجب!"
[
سلام علی آقا!
تنبل شدی!
http://ali00.blog.ir
بش برس!
منبع : «باور»«اندر حکایت وبلاگ نویسی ما(همون من!)»
برچسب ها : وبلاگ ,چیزی ,مینویسم ,گاهی ,صفحه مجازی

«تابستان 49»

:: «تابستان 49»
چقدر جدیدا این دخترها جلف شده اند!
پنج تا دختر توی یک کافی شاپ باکلاس؛آیا داریم که ناگهان فریاد بزنند:"بیاید اینجا"؟و بعد هم کلی حرف های جور واجور و صدای خنده هایی که فضای کافی شاپ را مغشوش میکند...!
هه!حالا خوب میفهمم که چرا در شرق؛کافی شاپ ها اینقدر کم هستند!این که غربش باشد؛شرقش چه شود!
...
دیروز یه آشتی کنان کامل و یه ناقص را تجربه کردم!جالب بود جدا!
واسه ادامه منتظرم چهارشنبه طرف بیاد منت کشی تا باهاش کامل آشتی کنم! xD
...
اگر میدانستم امروز آخرین جلسه کلاس های تابستانی ست؛سر کلاس نمیخوابیدم!حیف شد!
...
استفاده روز افزون از تکنولوژی...اما شاید از امروز:
Coming up today:Big Change!
جمله ای ست که روی تخته وابت بردم نوشتم!
امیدوارم امروز یک تغییر اساسی در من به طور کلی رخ دهد!
...
و باز هم دروغ!و چقدر دروغ!
امروز 2 تا زنگ کلاس بیشتر نداشتم ولی به مادرم گفتم 3 زنگ!البته اگر سه زنگ هم بودم باید 1 میرسیدم خونه؛ولی تازه رسیدم!
...
و چه هدیه ی خوبی!یکی از مسئولان مجمع(که قطعا در آینده میگویم مجمع چیست!؟)قرآن زیبایی هدیه داد...و چه قدر از خودم راضی هستم که پس از مدتها چند خطی از این کتاب را خواندم...
...
کلی اتفاقات دیگر که بیخیالشان!

پ.ن.چقدر دنیا زیبا می شد اگر:
لج و لجبازی؛دروغ؛تهمت؛بی اعتمادی؛غیبت و دو رویی کمتر بود...
دنیا اگر هم هنوز زیباست تنها دلیلش «محبت» است و بس..
(تجربیات بنده!که امروز همه را با هم حس کردم!)

پ.ن.49 روز دیگر...چه حیف که بر 3 بخش پذیر نیست!(دلیلش هم بماند!)
منبع : «باور»«تابستان 49»
برچسب ها : کلاس ,چقدر

«تابستان 50»

:: «تابستان 50»
دیشب به یکی از دوستام اس تکست زدم که "فردا(امروز)کلاس ریاضی داریم آیا؟" گفت بله!
من هم گفتم خب شاید اشتباه کرده؛از یکی دیگه پرسیدم؛اون گفت:نه!
من هم خب کار عاقلانه را کردم!استناد کردم به حرف نفر دوم....(اما خب کلاس داشتیم!)
کلا از هر کلاسی نصفش را نرفتم!
...
این تابستان؛با کلی اتفاقات جور و واجور!
...
گیتارم هم همچنان بلا استفاده در گوشه اتاق!
...
و این اسپلیتر مودم که روی مخ راه می رود!!!
...
لج و لجبازی های جذاب و غم انگیز با بعضی ها!!
...
شمال رفتنی که هر روز تاریخش عوض میشود!(شاید اصلا نرویم!چه بد!)
...
و 50 روز باقیمانده ای که هیچ برنامه ای برایش ندارم!

کلا اینجوری نوشتن حس خیلی خوبی داره!فقط هم به یه دلیل!نیازی نیست همه چیز را سر هم بکنی!پراکنده مینویسی!
منبع : «باور»«تابستان 50»
برچسب ها :

«تابستان 51»

:: «تابستان 51»

خب!میشماریم!تا اینجا:3 بار! Ctrl+A بعد هم Backspace ...


تمام آرامشم گویا در چند آهنگ جمع شده است!که وفتی مانند الان بی حوصله ام؛هدفون در گوش لم بدم روی تخت و آن ها را گوش کنم!

بعد مثلا ببینم که عقربه ساعت نزدیک زمانی ست که منتظرش بودم؛بپرم روی موبایلم و به مزرعه ام در HayDay یا قبیله ام در COC سر بزنم!!خنده دار است!

این چه زندگی پوچی شده است؟!مگر می شود یک نفر این همه بی اراده باشد؟؟!

هر روز برای فردایم برنامه دارم و فردا برنامه ام را به فردای دیگر موکول میکنم و نمیدانم آن فردا کِی میرسد؟!

فعلا تنها دلخوشی ام شده یک پلی لیست از موسیقی هایی که دوستشون دارم و یک تلگرام با کلی آدم شناس و ناشناس که هر روز یک سری اراجیف و دری وری برایم میفرستند!!!

روزهای بی حوصلگی!

با کسانی که دیوانه وار دوستشان دارم هم دیگر نمیتوانم درست ارتباط برقرار کنم!همه اش بی حوصله ام...

و البته!!بیخیال...

اصلا حوصله نوشتن ندارم...ولی دلم هم نمیاد وبلاگم تار عنکبوت ببنده!


پ.ن.امروز یک دوستی مرده بین و خودم دوستان قدیمی ام را زنده کردم!

پ.ن.و یک دوستی در آستانه مرگ(که البته هیچوقت اتفاق نمی افته!ظاهرا در حال مرگ!)را هم!

51 روز دیگر...
منبع : «باور»«تابستان 51»
برچسب ها : حوصله

«شیراز 4»

:: «شیراز 4»

شیراز 4 نوشته شد!

ولی پاک شد!!!

چون نمیخواستم باز بی دلیل از رازهایم بنویسم!

البته نوشتم!در همین حد که از ذهن آشوبناکم خارج شوند و بر روی این صفحه سفید بریزند!

«شیراز 4» و اتفاقاتی که در آن برایم افتاد؛میتواند نابودم کند!

فقط همین...!


منبع : «باور»«شیراز 4»
برچسب ها :

«شیراز 3»

:: «شیراز 3»

این لینک شیراز 1 و این هم لینک شیراز 2


با ناهار در رستوران بین راهی،شیراز تمام شد و فقط مانده بود 7-8 ساعت تا اصفهان...اینبار اصلا شور و شوقی که قبلا در راه داشتم و در همه بحث ها شرکت میکردم و انواع بازی ها را حاضر بودم نداشتم...

هندزفری خودم که پاره شده بود!اما هندزفری یکی از بچه های سال چهارم در تمام طول اردو پیش من بود و به قول خودش دیفالت(Default)اش شده بود که پیش من باشد و اگر خودش میخواست باید می آمد و با خواهش از من میگرفت!!!

البته همین موضوع درباره کلاهش هم صدق میکرد!خب تقصیر من نیست که!دیدم کلاهش خیلی به من میاد!

بله دیگه!هندزفری را گذاشتم توی گوشم و سرم را چسباندم به شیشه اتوبوس و سعی کردم که اولا نشان دهم که چقدر بی حوصله ام و دوما یه مقداری هم بخوابم!

که خب تا وقتی بطری آب از عقب پرتاب نشده بود توی سر بنده،فکر میکنم 10 دقیقه ای بود که به آرامش رسیده بودم!

در این سفر خیلی چیزها را تجربه کردم!مثلا نشستم جای کمک راننده و به راننده غر غرو بد اخلاقی که همه میترسیدند باهاش هم کلام بشند گفتم میخوام شاگرد شوفر باشم!

سی ثانیه نشده بود که اونجا بودم یه دفعه راننده گفت:

«اگه میخوای بشینی اینجا حواس منو پرت کنی برو عقب!دیدی اصلا این دست انداز را ندیدم!»

ولی خب من نشستم اونجا و انقدر حرف زدم تا رام شد!

بعد که یه خیابون اشتباهی رفت به شدت عصبانی شد و گفت:

«حالا خودت برو به اتوبوس عقبی بگو که حواس راننده را پرت کردی و باید از اون مسیر بریم...دنده عقب بگیره!»

هیچی دیگه!وظیفه خطیرم را به انجام رساندم!


(و من همچنان از این سفر مینویسم...)

ادامه دارد!

منبع : «باور»«شیراز 3»
برچسب ها : راننده ,هندزفری ,لینک شیراز

«شیراز 2»

:: «شیراز 2»

این هم از ادامه اتفاقاتی که در این سفر بر من گذشت!

اول برید «شیراز 1» را بخونید!از اینجا!

می گفتم!تخت جمشید؛شاید دیدنی ترین دیدنی هایی باشد که از تاریخ ایران برجا مانده...!

شب اما،راهی شاهچراغ شدیم...درباره اش در ابتدای متن قبلی ام گفتم...ولی جدا که حیف شد...اما راستش را بخواهید؛من در عین حال که با تمام وجود به معصومین اعتقاد دارم،به امامزاده ها در عین احترامی که قائلم،اعتقاد زیادی ندارم!

دیگر همه چیز داشت آنطوری میشد که دوست نداشتم!به ساعات پایانی سفر نزدیک میشدیم و آنطور که مسئول اردو میگفت فقط مانده بود ارگ کریمخان و حافظیه...هدف اردوی ما هم فقط "ارگ کریمخان" و "تخت جمشید" بود؛البته...ولی حافظیه و شاهچراغ هم بعنوان دو مکان با ارزش شیراز در برنامه سفر گنجانده شده بود...

راستش،شب های سفرهایمان را خیلی دوست دارم!و میدانستم که این شب آخرش است!!

-آخرین روز!

در اینکه من بد بیدار میشوم هیچ شکی نیست!ولی چرا آخه؟باورتان نمی شود چگونه از خواب بیدارم کردند!منطقه ای از ران پا،سفید ران نام دارد و در صورتی که با فشار آنجا را مورد اصابت قرار دهید؛طرف را ییچاره میکند!و من دو سفید ران شدید خوردم!بعد هم با یک شیلنگ که نمیدانم از کجا پیدا کردند،در گوش و بینی ام فوت میکردند!(و البته افتخاری ست که رتبه یک کنکور ریاضی در گوشَت فوت کند!!!خخخخ!)

صبح زود در حافظیه و آن نم باران...فوق العاده بود...یادش به خیر

ظهر در ارگ کریمخان و دیدن ساده زیستی زندی ها در برابر تجمل گرایی هخامنشیان،جالب بود!یاد راهنمای سفرمان هم به خیر؛راستی!


(و هنوز هم ادامه دارد...!)

منبع : «باور»«شیراز 2»
برچسب ها : حافظیه ,کریمخان

«شیراز 1»

:: «شیراز 1»

سلام!

پس از پنج روز،به بهانه تماشای ویدیوی معرفی ویندوز 10 این لپ تاپ را روشن کردم؛و البته میخواستم نظراتی را که پیش از این روی موبایلم خوانده بودم پاسخ دهم و یک مطلبی فقفط جهت اینکه همچنان وبلاگ برجای بماند؛منتشر کنم!

راستش این چند روزی که اصلا سر نزدم و البته یک مطلبی را با (به قول...) تکست(اس-اس ام اس-پیامک)فرستادم!جای شما ها خالی موقع ارسال آن متن در اتوبوس به سمت شاهچراغ بودیم!در همان هم گفتم که میخواهم بروم و شاید آشتی کنم؛ولی گویا خیلی فراتر از این هاست!در حدی که همان شب دل درد وحشتناکی به جانم افتاد و نشستم در حیاط شاهچراغ و از درد به خودم پیچیدم و کلا از زیارت باز ماندم!(دلیلش مصرف آب ناسالم بود!)

در کل سفر خیلی خوبی بود!یعنی من کلا عشق سفرم و مخصوصا با دوستانم...عالی بود!

روز اول که رفتیم روستای قلات،اطراف شیراز،یک روستای فوق العاده تماشایی و توریستی!حدود نیم ساعتی را در یک شیب ملایم بالا رفتیم و بعد هم کوهنوردی و رسیدن به آبشار قلات...ظهر هم همانجا در کنار نهر گذران جوجه خوردیم و پس از کمی استراحت برگشتیم...حدود ساعت 3 که قرار بود برگردیم تازه اضطراب و دلهره ای که قبل از شروع سفر داشتم شروع شد!

راستش با توجه به اینکه 2 اتوبوس بودیم،ممکن بود اتفاقات ناگواری بیفتد؛که افتاد!من و دوستم حدود نیم ساعتی با مسئولان اردو و... کلنجار می رفتیم که با هم توی یک اتوبوس باشیم؛ولی نشد که نشد...و مسیر رفت تا شیراز که 7-8 ساعتی شد را...هووف!اما بالاخره تلاش های ما در شیراز جواب داد و بقیه سفر دوستم به اتوبوس ما منتقل شد...چقدر هم خوب!

روز دوم هم برنامه تخت جمشید بود!شاید باورتان نشود ولی با توجه به روحیه ی آریایی فوق العاده من،اصلا بعید نیست!در همان اولین لحظه ای که به دروازه ملل رسیدیم،نا خودآگاه به زانو در آمدم...در برابر آن عظمت 2500 ساله!من عاشق ایرانم،ولی نه این ایران؛بلکه ایران آریایی!باور کردن چیزهایی که راهنما میگفت؛سخت بود...ولی آفتاب گرم و سوزان آنجا،فرصت مغالطه را نمی داد!تخت جمشید،فوق العاده بود...


(بعید میدانم  کسی خیلی مایل باشد اینها را بخواند ولی خودم خیلی به نوشتن خاطراتم علاقه دارم...پس برایم مهم نیست که چقدر زیاد میشود!یک بخش دیگر هم دارد!!)

منبع : «باور»«شیراز 1»
برچسب ها : اتوبوس ,خیلی ,ساعتی ,رفتیم ,العاده

«عزم شیراز...»

:: «عزم شیراز...»

--

تا نیم ساعت دیگر اصفهان را به مقصد شهر حافظ ترک میگوییم...

شیراز قطعا خودش را برای پذیرایی از ما آماده کرده است!!!

من و دوستانم،اینجا،اصفهان...وی لاو یو شیراز!

--

متنی که باید تا سه شنبه هفته گذشته برای این اردو به عنوان مسئول بخش نویسندگان نشریه مدرسه(سردبیر!) آماده میکردم،امروز آماده شد بالاخره...اینجا...

--

امروز رفتم آرایشگاه که مو های عزیزم را کوتاه کنم(خدا؛آخه چرا؟!)؛جاتون خالی چه خانوم هایی دیدم!عجب تیکه هایی بودند! 

آخه برادر من!تو که بلد نیستی ابرو برداری،بر ندار خب!طرف زد وسط دو تا چشمش را داغون کرد!...اما به قولی عجب تیکه ای شده بود(+18)

--

حرف دیگه ای واسه گفتن ندارم...

هوای شهرتون بارونی،قربانت...ستاره بچینی،لبوی داغ توی جاده شمال بخوری...سیل بیاد ببرت...بوس بوس!

منبع : «باور»«عزم شیراز...»
برچسب ها : شیراز

«و باز هم سمپاد اصفهان!»

:: «و باز هم سمپاد اصفهان!»

خب!چند روز نبودم؛دریغ از یه نفر که بیاد بگه:«هووووی!پ کجایی؟!»ولی راستش برام خیلی هم مهم نبود...بیخیال!

نتایج کنکور اعلام شد،من که کنکورم 97 هستش!ولی خب؛برام نتایج کنکور مهمه؛چون دوستام کنکوری بودند...

رتبه 1 ریاضی؛2 انسانی؛3 انسانی و احتمالا تعداد زیادی رتبه های تک رقمی دیگر که فردا اعلام میشن؛از سمپاد اصفهان بودند...ایول به خودمون!!!

در ضمن؛داداش همین رتبه یکه،4 سال پیش طلای جهانی المپیاد ریاضی را گرفت و رتبه 26 کنکور هم شد(حیف که 1 نشد!)

کلا با توجه به تعداد دانش آموزها انتظار نداریم نتایجمون از تهران بهتر باشه؛ولی خیلی حال داد که اینجوری همه رتبه ها را درو کردیم!

دم بچه های مدرسمون گرم!

تازه!کلاس انسانی فقط 20 نفر دانش آموز داشت و 2 تا رتبه برتر از این 20 نفر؛خیلی خوبه!!!!

البته مامانم همیشه بهم میگه:تو برو درست را بخون تا 3 سال دیگه به جا افتخار کردن به بقیه؛بقیه به تو افتخار کنند!راست میگه!من برم درس بخونم!xD


پ.ن.فردا شب عازم شیراز هستم!خیلی شوق دارم!...آخرین بار که خوب رفتم شیراز را گشتم،8-9 سالم بود؛قبل از فوت شوهر خاله ام و اومدنشون از شیراز به اصفهان...
پ.ن.شاید؛فقط شاید!!!با پیامک پست فرستادم از اونجا!!!با اینترنت لاک پشتی همراه اول نمیشه پست گذاشت که!
پ.ن.امان از دو زمان!یکی مواقعی که هیچ واسه گفتن ندارم؛و یکی مواقعی که کلی حرف دارم و وقتش نیست!مثل الان!
منبع : «باور»«و باز هم سمپاد اصفهان!»
برچسب ها : رتبه ,شیراز ,اصفهان ,خیلی ,کنکور ,سمپاد اصفهان ,نتایج کنکور

«لیدیز اند جنتلمن؛ریپیت افتر می:ظریــــف!»

:: «لیدیز اند جنتلمن؛ریپیت افتر می:ظریــــف!»
این هم از این!
راضی شدید؟!
توافق شد رفت....
فقط من نفهمیدم این وسط ما بردیم؟اونها بردند؟هر دو تامون بردیم؟هر دو باختیم؟مساوی شد؟چی شد اصن؟!
فقط میدونم هر چه که هست؛راحت شدیم....خیال هممون راحت شد که دیگه جنگ نمیشه!هووووف!
فقط در جریان این مذاکرات؛
چرا اینقدر ظریف میخنده؟نه واقعا واسه چی نیشش همیشه وله؟!
بیخیال اینها....
یکبار دیگه:
Ladies and gentlemen;Repeat after me:
ZARIIIIIIIF!
بسیار ممنون و مچکر از شما دوست عزیز!
منبع : «باور»«لیدیز اند جنتلمن؛ریپیت افتر می:ظریــــف!»
برچسب ها :

«دلم شکست...»(جشن رمضان)

:: «دلم شکست...»(جشن رمضان)

برنامه جشن رمضان را میدیدم...

در یکی از گزارش هایش رفت به بیمارستانی به ملاقات یک پیرزن به شدت از کار افتاده...

نمیدانم چگونه توصیف کنم حسی را که در آن لحظات داشتم؛هنوز هم باورم نمیشود برای یک غریبه اینگونه اشک ریختم...

پیرزن بیچاره؛تمامی بیماری هایی که به ذهن خطور میکند را داشت...و باز خدا را شکر میکرد البته!

دیابت؛آرتروز گردن؛کوری یک چشم؛کم سویی چشم دیگر؛از کار افتادگی هر دو پا؛نارسایی کلیوی؛نارسایی مثانه؛بزرگی قلب؛یادم نیست بقیه اش را...ولی بود باز هم...

پیرزن فقیر بود...از دار دنیا یک خانه مخروبه داشت که از پسرش که در تصادف فوت کرده بود به او رسیده بود...

و چه وحشتناک شده ایم ما...و چه سخت شده دل هایمان...ای کاش پیرزن بیچاره هیچ آشنایی نداشت و غریب بود تا اینکه هم برادر و هم خواهر و سایر اعضای فامیل را داشته باشد ولی آخرین دیدارش با خواهرش برگردد به 5 سال پیش...

چه وحشتناک شده ایم...نه؟!

پیرزن چندباری این جمله را گفت:"خیلی سخت زندگی میکنم.."و راست میگفت...سرمان درد میگیرد هزار دلیل می آوریم و به دنبال هزار راه درمان میگردیم و هزاران بار پیش خدا گلایه میکنیم؛از چه؟از سر درد...

گوشه ای از خانه؛روی یک تخت نرم و راحت دراز میکشیم و درد سرمان خوب میشود...بیچاره فقط 26 ساعت پس از ترخیص از بیمارستان؛کنار خیابان دست فروشی میکرد...فروشی نداشت ولی...کسی که دلش به حال دیگری نمیسوزد این روز ها...

راستی؛اینها را نمیگویم که صرفا درباره این پیرزن گفته باشم؛اینها را میگویم بخاطر خودمان...بیایید به خودمان بیاییم...دفعه بعدی که خواستیم کت و شلوار 2 میلیونی و عینک پلیس چند صد هزار تومانی بخریم؛ببینیم که آیا واقعا نمیشود فقط یک دهم پول این عینک را خرج نان شب یک بیچاره کنیم؟!

و باز هم راستی؛بیایید این قدر سنگ دل و وحشتناک نباشیم...شاید در همین نزدیکی؛کسی به یاری ما نیاز داشته باشد...همدیگر را از یاد نبریم...


تبلیغ کار نیک: #3333*733* یادتون نره! واسه همین برنامه است...
پ.ن. تو کز محنت دیگران بی غمی....
+متاسفانه؛بر خلاف میل؛ادامه پیش روی به سوی نهایت پوچی اعتقادات...
+راستی؛این توافقات چی شد؟!یه عکسی امروز دیدم،خیلی باحال بود!ولی نمیذارم تا دلتون بسوزه!
+تا سحر بیدارم...!دوباره پس از چند روز!
+کلا حوصله اینکه بگردم دنبال عکس خیلی جذاب و مناسب ندارم!عکس بهتر داشتید بگید!
منبع : «باور»«دلم شکست...»(جشن رمضان)
برچسب ها : پیرزن ,هزار ,وحشتناک ,بیچاره ,داشته باشد

«کریسمس مبارک!»

:: «کریسمس مبارک!»


این هم از این...جدا فوق العاده بود!به بهانه تقویت Listening فیلم Polar Express را امروز دیدم؛ 

فیلمی(انیمیشن) تولید 2004 که مربوط به سانتا یا همون بابانوئل بود...فوق العاده زیبا و البته پر از احساس...

چرا زودتر ندیده بودم؟!

به این ترتیب یک فیلم دیگه هم به لیست مورد علاقه هام اضافه شد!

اما لامصب فیلمه یه جوری بود که من هم به بابانوئل اعتقاد پیدا کردم!

منبع : «باور»«کریسمس مبارک!»
برچسب ها :

«این روزهای لعنتی!»

:: «این روزهای لعنتی!»

صرف پست گذاشتن دلیل بر حضور نیست...آخرین حضور واقعی من با تمام وجود در این وبلاگ بر میگردد به شش هفت روز پیش!

نبودم چون وقتی برای بودن نداشتم...البته من تابستان ها کلا با ایام مدارس فرق میکنم!از مهر تا خرداد دلیل وقت نداشتنم درس و خرخوانی ست؛از تیر تا شهریور؛خواب!

در این مدت که نبودم:

:-! شب های قدر هم آمدند و رفتند و شب بیست و سوم رمضانش شد دلیل قهر من با خدا...بهش گفتم یا منو امشب ببخش یا دیگر نه من نه تو!که خب؛حس من چیزی شبیه بخشیده شدن نبود!فعلا در پوچی صرف دینی به سر میبرم!

:-! آدمهای دور و برم را شناختم و دیدم چه کسانی از روی حسادت(آری دقیقا همین کلمه)چه ضرباتی به من زدند و با آتو جمع کردن چگونه اشک من بدبخت را در آوردند!و البته بماند که چند نفری را هم دیدم که چطور هوایم را دارند...و البته دوستی که...(بیخیال)

:-! و بحث هایی که همچنان بر سر استفاده بی رویه از تکنولوژی بین من و پدر و مادرم ادامه دارد...حداقل 8 ساعت استفاده روزانه از تلگرام...!!!

:-! و دو بار خواب ماندن برای کلاس المپیاد(یکبار فیزیک و یکبار ریاضی)[آخرین مورد امروز بود!]

:-! و وبلاگی که روی هواست...یادش بخیر!اوج فعالیت من بر میگشت به امتحانات خرداد!!!

:-! و رشته ای که با هزار اضطراب و استرس ریاضی شد!

:-! و من که به پاس نوشته های قدیمم شدم سردبیر نشریه تابستانه مدرسه و الان دو هفته است مسئول هماهنگی از من نوشته میخواهد برای اردوی شیراز هفته آینده و این منی که دستم به نوشتن نمی رود!

:-! تغییرات روز افزونی که در من بوجود می آید و از این و آن میشنوم که "این ها در شان تو نیست" و "در رفتارت تجدید نظر کن" و "در تو تغییراتی میبینم؛تغییراتی که از رنگ و بوی تو نیست" و...


این روزها بیش از هر زمان دیگری به قوه ی تفکرم نیاز دارم واما یاری ام نمی کند...و چه حیف که نمیتوانم تصمیماتم را درست بگیرم!
--شاید به زودی:آغاز دوره جدید زندگی من!
فعلا:پوچ!
منبع : «باور»«این روزهای لعنتی!»
برچسب ها : البته ,دلیل

«خود راز فاش کنی!!!»

:: «خود راز فاش کنی!!!»

اول اسم پست!

این نام یه نوع بیماریه جدیدالکشفه!بیماری خود راز فاش کنی...

بیماری ای که از طرق شبکه های اجتماعی بین همه فراگیر میشه!جدیدا خودم هم دچار شدم و گفتم با حساب یه تلنگری که امروز بهم خورد؛در موردش بنویسم!

آقا هر چیزی که به نوعی معرف شما باشه؛فاش شدنش در یک فضای عمومی آن هم در این حد؛خطرسازه و البته اشتباه!

حتی اسم،نام های کاربری-که گاها علایق یک فرد را فاش میکنند،سن،از همه مهمتر...عکس!

آقا دیدی میگن عکس بده جنازه تحویل بگیر؟!

خب!همین دیگه...این روز ها فضای مجازی هم دقیقا همین کارو میکنه...!

تازه من امروز(یا شایدم دیروز پریروز!)یه رباتی توی تلگرام پیدا کردم به اسم SecretBot (ربات راز)...کارش به نوعی جالب و جذابه!

شما بهش میگی save/ و اون میگه: آماده ام تا رازهاتو بشنوم!

بعد این ربات عزیز،راز هایی که بهش میگی را سیو میکنه و یه کدی بهت میده میگه این کد رازته!تا اینجا هیچی؛ما اصلا فرض میکنیم که این ربات کاملا امنه و اطلاعات شخصی ما به هیچ درد خودش نمیخوره!

ولی قضیه فقط این نیست که!

راز شما دیگه از اون به بعد راز نیست!شما میتونید با گفتن دستور tell/ بصورت رندم رازهای بقیه را ببینید و در موردشون نظر بدید!لایک و دیسلایک و کامنت!خیلی جذابه؛نه؟

البته اونها هم رازهای شما را میبینند!

و من هم قبل از اینکه درست بشناسمش راز مهمی را باهاش در میان گذاشتم!تا الان 3 تا دیسلایک خوردم!

منبع : «باور»«خود راز فاش کنی!!!»
برچسب ها : ربات

«صرفا جهت کاهش لاف عشق!»

:: «صرفا جهت کاهش لاف عشق!»
حالا شما هی بشین پای بیتاک و لاین و تلگرام و فیسبوک و این کوفت و زهرمار ها!
بعد هم هر روز شکست عشقی بخور!
شما فکرشو بکن؛
طرف 7000 کیلومتر طی کرده تا با GPS یه متنی را روی نقشه نقاشی کنه!

پ.ن.این اتفاق مال خیلی وقت پیشه ولی من امروز از توی بوکمارک های کروم پیداش کردم!
منبع : «باور»«صرفا جهت کاهش لاف عشق!»
برچسب ها :

«ای جووونــــــــــــــــم!»

:: «ای جووونــــــــــــــــم!»
ای جونم
عمرم نفســــم عشقم
تویی همه کَسَم
آخ که چه خوشحالم
تو را دارم
ای جووونـــــــــــم
ای جونم
دلیل بودنم؛عشقم
مثل خون تو تنم
وای که چه خوشحالم؛تو را دارم
ای جووونــــــــــــــــم...
.
آهان بیا!!!بعععععله!از اتاق فرمان اشاره میکنن:بسه؛زشته!
تا حالا توجه کرده بودید چه آهنگ با مسمایی هستش؟!خیــــــــلی دوستش دارم!
یکی از دوستام متنشش را برام فرستاد یادش افتادم وگرنه خیلی وقت بود گوش نداده بودم...شما هم حالا در این ایام گوش ندید بهتره!منم دیگه گوش نمیدم فعلا!

از اینجا دانلودش کنین!

پ.ن.به این میگن یه پست چی؟؟آزاد!یعنی چی؟!یعنی اینکه در قید و بند هیچی نباشی و پست بذاری!یه جورایی شبیه وبلاگهای زرد میشه!ولی خب هر از گاهی از اینها بد نیست!!!

پ.ن2.یه کوه آهنگ خاطره انگیز و دوست داشتنی دارم میخوام آروم آروم توی وبلاگم هم بذارم!فعلا ژانر وبلاگ:آهنگ!
منبع : «باور»«ای جووونــــــــــــــــم!»
برچسب ها : آهنگ

«چقدر میخواهمت...!»

:: «چقدر میخواهمت...!»

امروز باز فهمیدم که چقدر میخواهمت...

که چقدر برایم با بقیه فرق داری...

که چقدر بی تو میتواند سخت باشد...

یادم است یکبار در دفتر خاطراتم نوشتم:

"ولی می دانم که چه با او

و چه بدون او...

سخت خواهند گذشت،

این روزها..."

حال که دیگر با تو اصلا سخت نمیگذرد؛

ولی بی تو اصلا غلط میکند که میگذرد!!!


پ.ن.Just sharing the feelings...

پ.ن.راستی!چقدر خوب میشد که خودت هم میخواندی!

پ.ن.در ضمن؛به من عاشق شدن و دوست دختر(!) و اینجور چیزا نیومده؛پاک پاکم!

پ.ن.چقدر خوب میشد آدم میتونست با خود طرف هم همینجور صحبت کنه؛نه؟!

پ.ن.یه سری موضوع خوب دارم واسه نوشتن؛ولی حیف که استعداد نوشتن ندارم!

منبع : «باور»«چقدر میخواهمت...!»
برچسب ها : چقدر

«نامه ای برای آینده...»

:: «نامه ای برای آینده...»

ایده ی جالب بود...

فکرش را بکن؛تو در این زمان؛سوالی را در نظر بگیری و ده سال دیگر این سوال ازت پرسیده شود!آن وقت باید به خودت پاسخ قانع کنده ای بدهی...

مثلا؛امروز 2 جولای 2015 هست و برنامه داری که تا 5 سال دیگر به فلان موفقیت رسیده باشی؛اگر همانند آلارم بیدار باش،سوالی را در این باره تنظیم کنی که درست 5 ال دیگر به دستت میرسد و باید پاسخ دهی؛خیلی هیجان انگیز میشود؛مثلا از خودت بپرسی:آیا به فلان هدفت رسیدی؟آیا زندگی همانگونه است که باید باشد؟ و...

این سایت FutureMe واقعا ایده باحالی بوده!

اولین کاری که میکنی؛وارد سایت میشی؛همون اولین صفحه ای که باز شد؛کارت را شروع کن...

توی فیلد اول؛ایمیلت را وارد کن؛

توی فیلد دوم؛موضوع ایمیلت؛

توی فیلد سوم؛متن نامه؛

توی فیلد چهارم هم مشخص کن که این نامه چه زمانی برایت ارسال شود!

آخر کار هم تنظیمات عمومی/خصوصی و تصویر ایمیل...تمام شد!

شاید 5 سال دیگر؛نامه ای غیرمنتظره بدستت برسد!

خودت را آماده کن تا وقتی آن نامه به دستت رسید؛جواب قانع کننده ای برای خودت داشته باشی!

این همون سایته که درموردش توضیح دادم


پ.ن رفع اتهام.قطعا این یک پست تبلیغاتی نبود و پیشنهادی بود برای زندگی بهتر؛باشد که رستگار شویم!

پ.ن پیشنهاد.من خودم برای 5 سال دیگر تنظیم کردم و توی نامه از خودم پرسیدم که "بالاخره مدال طلای المپیاد شیمی را گرفتم یا نه؟!"و اگر نگرفته باشم؛بدجور جلوی خودم ضایع میشم!

پ.ن نظم.از این به بعد میخوام به وبلاگم نظم بدم!چجوری؟مثلا در روزهای مشخصی موضوعات مشخصی را پست کنم یا مثلا هر هفته یک سایت و کتاب خوب هم معرفی کنم!کلا میخوام بهش نظم بدم!وقتی اینترنت بشه خونه ات؛باید توش با نظم زندگی کنی دیگه!

منبع : «باور»«نامه ای برای آینده...»
برچسب ها : فیلد ,خودت ,نامه ,سایت ,زندگی

»«سیاه...»

:: »«سیاه...»

بعدا نوشت:اگر من واقعی را بشنسید میدانید که من اصلا این سبک توی کلاس کاریم نیست(!)ولی چه شد که این شد برمیگردد به خستگی و گرسنگی!

دو شب پیش؛شب را در کوه سر بر زمین گذاشتم...

البته اگر آن ارتفاع؛زمین حساب شود که میشود!

لذت بالایی داشت که وصفش آنچنان که باید و شاید ممکن نیست؛بخصوص لذت تماشای آسمان سیاه پر ستاره ی کم فروغش(حال اینکه چرا "پر ستاره ی کم فروغ" هم دلیل خودش را داراست!)

و البته سیاهی زیر تن هم جالب بود!از این سو که عجب رنگ عوض کرده بود آن سبزی بلامنازع روز!(و این هم بدانید که کوه صفه اصفهان در کوهپایه اش چمن است!)

باری به هر جهت؛از فرع که گذر کنیم؛به اصل میرسیم!

اینکه چرا من اینگونه صحبت میکنم و مغزم هم متعجب گشته است؛خودش سوال زیبا و به جایی است!

میگفتم؛اصل کار کوه بود و ارتفاعش!

آدم ها ارتفاع که میگرند؛از خود بیخود میشوند!

گونه ای؛ارتفاع مقامی میگیرند و مثلا(بدون قصد حرف سیاسی)رییس جمهور و مجلس و... میشوند و خود را گم میکنند...فراموش میکنند؛هم گذشته و هم آینده را!

گونه ای؛با به اوج لذت رسیدن ارتفاع میگیرند(کلا این را دوست داشتم به ارتفاع ربط بدهم!)مثلا شاید با رسیدن به لذت جنسی یا هر لذت فرای دیگری؛خود را گم کنند...ولی باز محدود است...

گونه ای؛ارتفاع مادی و جسمی میگرند و مثلا سوار بالنی میشوند و در میان ابرها به پرواز در می آیند و خود را گم میکنند(اما فقط برای چند لحظه)گم کردن خودشان چیزی نیست جز غرق در لذت شدن...یا حتی به کوه رفتن من!خود را با دیدن این سیاهی عظیم گم کردم...

گونه ای؛ارتفاع معنوی میگیرند و مثلا به خدا نزدیک میشود...(یک پرانتز بزرگ باز کنم:چند روز پیش با پدربزرگم صحبت میکردم؛میگفت:شخصی بود از شعرا و عرفا(اسمش را یادم نیست) که ایشان همینجوری یهویی،گفت که من خدا هستم!تا آنجا که بخاطر دارم گویا مردم زمانه اش او را کشتند...؛اما قصه چیز دیگری بوده...قصه شاید فراتر از درک ما بوده؛ایشان به حدی از عرفان رسیده بودند که جسم را کنار زده و تنها روح خود را می دیدند و مگر روح غیر این است که از جانب خداست و مال مال خود خداست؟!)آری؛من فکر میکنم او هم خود را گم کرد و خوشا به حالش که اینگونه گم کرد...

دیدید؟!همه ی گونه هایی که خود را گم کردند؛فقط برای چند لحظه بود...بعضی گم کردن ها منفی بود یا میتوانست منفی باشد و بعضی مثبت...اما خیلی به طول نمی انجامیدند...جز گونه ی آخر!

پیشنهادی دارم!بیایید همه در حد توان خویش عارف شویم...(عارف:اسم فاعل از ریشه ع ر ف به معنای شناختن)شاید اگر بشناسیمش؛دیگر من بی معنا شود...

یعنی منی نیست که معنایی داشته باشد...

تومار طویل را به حق این شب های عزیز به این ذهن آشوب ببخشید!


پ.ن عجیب و غریب!در ضمن؛فقط میخواستم وبلاگم را آپ کنم و موضوعی نداشتم!راستش اصلا نمیدانستم قرار است چه بنویسم و خط به خطش بداهه نویسی بود...اول گفتم از کوه شروع کنم؛بعد از لذت های کوه رفتن بگم؛بعد درمورد ارتفاع بگم؛اما نمیدونم چرا بحث معنوی و عرفانی شد!

پ.ن تعجب.اول بذارید یه WoW بگم!

پ.ن توضیج تعجب.واقعا اینها را من گفتم؟!عجب شر و ور هایی گفتما!یعنی شایدم شر و ور نبود؛اما به هر حال اگر از ذهن آشوبناک من خارج شده شر  و ور بوده!

پ.ن گونه شناسی(!).گونه های دیگر در دست شناسایی اند!

پ.ن خب تشنه ام بود!.ممکن است دلیل اصلی این شر و ور ها این باشد که امشب پس از 7 لیوان آبجوش و 4 لیوان شربت لیمو؛دیگر نتوانستم غذایی بخورم و اکنون گرسنه هستم!

پ.ن این سبک نوشته.نمیدانم چطور شد که این شد!ولی خب شد!

پ.ن تومار نویسی!کلا در تومار نوشتن سر رشته دارم؛خیلی هم پر حرف میتونم باشم!

منبع : «باور»»«سیاه...»
برچسب ها : گونه ,شاید ,مثلا ,ارتفاع ,تومار ,ای؛ارتفاع ,گونه ای؛ارتفاع

«آن دِ روفس!»

:: «آن دِ روفس!»

روی سقف ها!

دیشب با سایتی با این عنوان مواجه شدم؛سایتی که دو شخص روسی تصاویر ثبت شده شان را درش به اشتراک میگذارند!

حالا شاید بگید خیلی سایت ها هستند که خیلی عکس ها را به اشتراک میگذارند؛حالا چرا فقط همین را در موردش نوشتی!!؟؟

خب؛واسه اینکه اینها خیلی متفاوتند!

این عکس زیر میتونه سه سال حبس در بر داشته باشه براشون:

استثنائا این پست ادامه مطلب داره؛توصیه هم میکنم حتما برید ببینید!

ادامه مطلب
منبع : «باور»«آن دِ روفس!»
برچسب ها : خیلی ,ادامه مطلب

«و باز هم والیبال...!»

:: «و باز هم والیبال...!»

آخر این چه موقع باخت بود؟!بد بودیم و بد باختیم و البته؛باز هم بدجور عاشقتونیم...

نه ایران؛ایران چند بازی اخیرش بود و نه لهستان مانند بازی قبل بود...

نمیدانم؛چطور باید خوش بین باشم که بگویم هنوز هم می شود صعود کرد؛ولی امیدوارم!

هر چه باشد؛اگر تمامی مشکلات هم بر ایران عزیزم چیره شود؛باز هم دوستش دارم و حتی در شکست های کوچکی مانند امشب هم دلم برایش میلرزد و قطرات اشکم بخاطر ایران؛بر گونه هایم می لغزند...

ایران؛وطنم است...حتی اگر ضعیف ترین و فقیرترین و بیچاره ترین کشور دنیا باشد...(که نیست!)

باخت امشب هم بهانه ای بود که علاقه ام را به وطن عزیزم ابراز کنم!

راستی؛باخت امشبمون هم فدای سر همه بازیکنامون!

مرسی بچه ها...<3

منبع : «باور»«و باز هم والیبال...!»
برچسب ها :

«وبلاگم فیلتر شده؟!»

:: «وبلاگم فیلتر شده؟!»

میخوام از ته دل بگم:

عجــــــــــــــــــــــــــــــــب!

آخه چرا؟!

چه معنایی داره؟چجوری میشه اینجوری میشه؟!

اصلا به شکل فجیعی تحت تاثیر قرار گرفتم!

http://ali00.blog.ir/post/Bizar-az-hame

این لینک بالا؛چرا فیلتر شده؟!

میگذارم به عهده خودتان؛ببینید واقعا باید فیلتر میشده؟!

مگه چی داره؟نه تصویر بدی؛نه متن بدی؛اینی که من توی عصبانیت نوشته ام را میتوان در ژانر کودک طبقه بندی کرد!

اونوقت دوستان عزیز فیلترینگ چه چیزی دیده اند که فیلترش کرده اند؛الله اعلم!

http://bayanbox.ir/view/7883866242046658755/Screenshot-38.png

بالا کلیک کنید!

فقط میخوام بدونم نظرتون چیه؟!

منبع : «باور»«وبلاگم فیلتر شده؟!»
برچسب ها :

«دفتر نانوشته ها...»

:: «دفتر نانوشته ها...»

آنقدر تعداد پیش نویس های آنلاین و غیر آنلاینم زیاد شده اند؛که اگر بخواهم میتوانم همین حالا وبلاگی ایجاد کنم برای دلنوشته های ناتمامم...

چیزی که از هر زاویه ای به آن نگاه می کنم؛سرشار از تلخی است...

گویا دیگر این روز ها؛فقط و فقط برای خودم می نویسم؛

همان چیزی که از ابتدا به دنبالش بودم...

اما حالا چه قدر برایم سخت است بخواهم بار دیگر وبلاگی را در میانه راه رها کنم...

از اسفند سال پیش تا به حال این چهارمین باری است که بصورت جدی؛روحیاتم تغییر میکنند...

این هم از آنجایی برایم سخت است که هر چه می آیم به «من جدید» عادت کنم؛«من» دیگری پدید می آید...

گویا دیگر خودم را هم نمی شناسم...[منم منم؟!]

همگام با تغییر روحیاتم؛تا به حال چیزهای زیادی را از کف داده ام و بسیاری دیگر را بدست آورده ام...

اولین* باری که تغییر کردم؛دهه آخر اسفند نود و سه بود که خوب بخاطرش دارم؛با همه جزئیات؛چرا که بهترین و بدترین خاطراتم را،در دورانی که تازه داشتم با معنای رفاقت و دوستی آشنا می شدم*،رقم زدم...

البته بهتر است بگویم رقم خوردند؛چرا که خبر سرطان داشتن یکی از بهترین دوستانم را که من بوجود نیاورده ام!

بماند...تشنه ام است و نای نوشتن نیست؛

اما حتما در آینده؛در مورد حوادث اسفندماه نود و سه بیشتر خواهم نوشت...

مهم ترین ماه زندگی ام در دو سه سال اخیر...!


*پ.ن ستاره دار.منظور از اولین بار؛اولین تحولات عظیم در اواخر دوران بلوغم است!وگرنه چه بسا بارها و بارها در طول زندگی ام تغییر کرده ام!

*پ.ن ستاره دار 2.خیلی وقت نیست که معنای واقعی دوستی را شناخته ام؛همان چیزی که جدیدا با آن دوست را از نادوست میشناسم...[تلخند!]

پ.ن همین الان یهویی.جدیدا سبک نوشته هایم به شکل عجیب و غریبی تغییر کرده است؛درست از اواسط اردیبهشت به این سو؛میگید نه؟!آرشیو را نگاهی بیندازید؛میفهمید چه میگویم!

منبع : «باور»«دفتر نانوشته ها...»
برچسب ها : تغییر ,چیزی ,تغییر کرده ,گویا دیگر

«عجـــب...!!»

:: «عجـــب...!!»

امروز امکان ارسال تصویر و ویدیو در تلگرام برای کمتر از یک ساعت وجود نداشت و ارور نمایش داده شده همین بود...!


ترجمه:

متاسفیم.این امکان فعلا دردسترس نیست؛به دلیل محبوبیت باورنکردنی[ترافیک وحشتناک] تلگرام در کشور شما.ما به صورت اورژانسی در حال نصب کردن تجهیزات جدید هستیم تا قابلیت های کامل را خیلی زود بازگردانیم.

پ.ن.من به شخصه در دو راهی مانده ام:که افتخار کنم؟! یا متاسف باشم!

پ.ن2.فکر کنم تاسف بهترین گزینه است!

منبع : «باور»«عجـــب...!!»
برچسب ها :